تبليغاتX
.:: جنگل و خاكستر ::.

وبلاگ من... مكاني براي تمرين كم‌كردن از خودسانسوري ! وبلاگ دیر باز میشود صبر کنید!!!

Parisaa.com
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي
روي ترا كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه ،
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه ،
عجب عاقبت مرد ؟
افسوس كاشكي مي ديدم …
من به خود مي گويم :
(( چه كسي باور كرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟ ))

09173222400
Yahoo ID :
Raouf_Habibi

پیوندها
Persian Raouf

Powered By
Parisaa.com
و خداوند دروغگويان را سنگ خواهد كرد !!!

 

و خداوند دروغگويان را سنگ خواهد كرد !!!  

اینقد نگو دوست دارم نمیخوام سنگ بشی


* * *

مرا به ياد بياور، وقتي كه رفته‌ام !
و رهسپار سرزمين سكوت شده‌ام،
وقتي كه ديگر نمي‌تواني دستم را در دست بگيري
و من نمي‌توانم ميان ماندن و رفتن، دو دل باشم.
به ياد بياور مرا وقتي كه ديگر نمي‌تواني
برنامه روزهاي آينده را برايم بگويي،
تنها مرا به ياد بياور
چون آن روز
ديگر براي هر حرف يا نيايشي دير است
چون آن روز ديگر
صداي خنده‌هايم به گوش آسمان نمي‌رسد
و سرماي خاك فريادهايم را خاموش مي‌كند ! 
و اگر زماني مرا از ياد بردي
و سپس باز به ياد آوردي
اندوهگين نباش !

مي‌دانم تاريكي و تباهي مرا رها نخواهد كرد
ولي تو باز هم مي‌تواني در هر روزن
نشاني از افكار گذشته من ‌يابي
و در هر سكوت
خنده‌هاي به جا مانده من را بشنوي

بهتر است مرا فراموش كني و لبخند بزني
تا اين كه به ياد من باشي، اما ساكت و اندوهگين !  

( با الهام از شعر «مرا به ياد بياور» اثر «كريستينا روزتي» )

 

                                                                                               

 

يه اتاقِ تاريك با يه عالمه نگاه و يه سكوت كه با سرماش تن هر كسي رو به لرزه مي‌انداخت... ولي اونها عليرغم همه تاريكي‌هاي اتاق خوشبخت بودند... ساعت‌ها توي چشمهاي هم زل مي‌زدند..... مي‌خواست حرف بزنه... هيچي نمي‌گفت ولي خطوطِ روي صورتش اينقدر درد داشت كه بهت مي‌گفت هزار تا حرف نگفته توي بغضش داره...
بالاخره يه روز طاقت نياورد و براي آخرين بار از درد نگفتن به خودش ‌پيچيد... ‌خواست بگه دوستت دارم كه اون چشمهاي پـُرنور يه دفعه تاريك شدند و رگ‌هاي خوني صورتش هم رنگ باختند... پرواز كرد و براي هميشه رفت...
چشمهاش تا آخرين لحظه باز بود... باز.... باز....
يك عمر با سكوت دوست داشت... بدون هيچ كلمه و حرفي.... هيچي نگفت ! هيچي... هيچي....
از وقتي سكوتش به چشمهايش هم سرايت كرد و رفت، فهميدم كه خيلي ناشكريم.... اون حرف نزد چون هيچوقت نتونست... ولي ما مي‌تونيم و نمي‌زنيم...
من مي‌تونم به اندازه تمام دنيا برات حرف بزنم ... مي‌تونم به اندازه تمام لحظه‌ها خودم رو توي چشمهات گم كنم... و بگم دوستت دارم....
نـــه! دوست ندارم من هم با حرف‌هاي نگفته و چشم‌هاي بغض‌آلود بميرم.... دوست دارم قبل از مرگم براي يكبار هم كه شده بهت بگم.... دوســتــت دارم.........

 

                                                                                               

 

انگار خيلي از دايره ها خوشش مياد... تمام زندگيش حول محور يه دايره پوچ و توخالي مي‌چرخه. اينقدر به اين تكراري رنگارنگ عادت كرده كه همه زندگي‌اش رو بيهودگي همين تكرارها رقم مي‌زنند... از صبح تا شب يه مسير تكراري رو دور مي‌زنه و دوباره مي‌رسه به همون نقطه اوليه... اينقدر خودش رو اسير رنگ‌هاي روز كرده كه تاريكي شب فراموشِش شده... بدون اينكه بدونه اينقدر با مرگ همنشيني كرده كه خيلي وقته نبضِ خون توي رگ‌هاي حياتش جاري نيست. اين همه سال حركت كرده ولي همه وجودش بوي ركودِ مرداب رو مي‌ده...
خيلي دوست داشتم مي‌تونستم از اين خواب طولاني بيدارش كنم.
خيلي دوست داشتم مي‌شد سرماي نفس‌هاش رو گرم كنم و به رگ‌هاش دوباره خون بدم.
.................................................................

هر چقدر هم خودش از اين مرگ بي‌خبر باشه ، باز هم من دوست داشتم خيلي كارها براش بكنم .... ولي يادم افتاد كه براي يه مرده نمي‌شه كاري كرد... يادم افتاد اون نمي‌خواهد بيدار شه...  يادم افتاد اون ديگه كارش از اين حرف‌ها گذشته‌....
خسته شدم ...
از دل سوزوندن براي جسدهايي كه خودشون رو هم باور ندارند ...
خيلي خسته شدم...
ديگه نمي‌خواهم تو گنگي چشمهاشون خيره بشم... از اين همه تهي مي‌ترسم.... اين همه مرگ ... اين همه سرما... اين همه سنگ... اين همه ديوار... اين همه مرداب... اين همه .............. !
از اين به بعد هم هر وقت از كنار جسدهاي شيشه‌اي‌شون عبور كنم، فقط يه فاتحه براي روح سرگردان‌شون مي‌خونم و مي‌گذرم ............ !!!

* * *

(( چهره ها ))
من چهره
اي ديدهام كه هزار رو داشت، و چهره اي كه يك رو بيشتر نداشت، گويي در قالبي ريخته باشند.
من چهره
اي ديدهام كه از وراي تابشِ رويَش زشتيِ زيرش را شناختهام. و چهرهاي كه بايد تابشِ رويَش را برميداشتم تا زيباييِ زيرش را دريابم.
من چهره پيري ديده
ام پوشيده از خطِ هيچ، و چهره صافي كه همه چيز بر آن حك شده بود.
من چهره
ها را ميشناسم، زيرا كه از وراي پارچهاي كه چشمانِ خودم ميبافد ميبينم و به حقيقتِ زيرين ميرسم.

(
جبران خليل جبران)

 

                                                                                               

 

قديم‌ها وقتي دلم از سينه بيرون مي‌افتاد و مي‌شكست چند شبانه‌روز درد مي‌كشيدم و غصه مي‌خوردم. يادمه اينقدر اشك مي‌ريختم كه نايي براي نفس كشيدن هم نمي‌موند... اما....اين دفعه كه يه دست قلبمو محكم توي سينه فشار داد و دلم ‌خواست مثل هميشه براي فرار از دردِ له شدن از سينه بپـره بيرون، يكي اونجا بود و قبل از اينكه بيفته روي زمين گرفتش.....ايندفعه با اينكه چند شب خوابم نبرد ولي نمي‌دونم چرا يه قطره هم اشك نريختم... ايندفعه خودم رو براي گناهاني كه مرتكب نشدم سرزنش نكردم و بيخودي افسوس نخوردم... ايندفعه با خودم گفتم براي چيزي كه ارزش نداره اشك نمي‌ريزم ! ايندفعه انگار از دفعه‌هاي پيش بزرگتر شدم...

* * *
يه دفعه ساكت ميشه و انگار نگاهش رو تو يه جاي دور گم مي‌كنه.... از روي تخت مي‌ره پايين و چمباتمه مي‌زنه... چشمهاي خوشگلش پر اشك مي‌شه... هميشه عاشق شيطنت چشمهاي سياهش بودم... وقتي برق شيطاني توي چشمهاي ما دو تا ظاهر مي‌شد يعني به زوديِ زود يه زلزله هفتاد ريشتر همه محل رو مي‌لرزوند... حالا اون چشمهايي كه هميشه دوست داشته‌ام با يه حلقه غليظ غم سياه‌تر شدند... حالا اوني كه شب‌ها تا صبح با من مي‌خنديد غم داره... و من نمي‌تونم هيچ راهي براي تسكين دردش پيدا كنم... بقلش مي‌كنم و مي‌ذارم اشك بريزه... ولي براي اشك ريختن هم وقت زيادي نداريم... هر لحظه ممكنه از راه برسه... اينجا همه چيز بوي غريبه رو مي‌ده... اين خونه... اين اتاق... اين تخت... بالشي كه با هم سرمون رو روش گذاشته بوديم... حتي حلقه غم توي چشمهاش و حلقه براقي كه دور انگشتش مي درخشه...
چقدر زمان زود گذشته...
زمان مثل چشم بر هم زدني گذشته و يك‌ شبه اون دختربچه‌هاي شيطون و شنگول رو بدون اينكه خودشون هم بفهمند بزرگ كرده...
من زمان رو دوست ندارم !
من غمِ چشمهات رو دوست ندارم !
من دلم نمي‌خواهد بزرگ شه ! ولي بايد بزرگي رو به كي پـس بدهم ؟‌ بايد به كي بگم مي‌خواهم كوچك بمونم ؟

 

                                                                                               

 

(( نفرت ))
بچه موش‌ها هنوز چشماشون باز نشده ولي دارند تقلا مي‌كنند سرشون رو در ظرف پر از بنزين بالا بگيرند و نفس بكشند... مي‌گم حالا نمي‌شه به جاي اينكه بسوزونيدشون بندازين برن بيرون ؟
مي‌گه نه ! موش حيوان كثيفيه !!! ميگه موش طاعون مياره !!! مي‌گه موش هزار جور درد و مرض مياره...
كبريت رو مي‌اندازه توي ظرف پر از بنزين و شعله آتش مي‌زنه بالا... بچه موشها دارند جيغ مي‌زنند و مي‌سوزند... كسي چه مي‌دونه شايد هم دارند مامانشون رو صدا مي‌زنند... شايد هم مامانشون يه جايي از همين دور و بر ايستاده و داره سوختن نوزادهاش رو مي‌بينه...
جيغ بچه‌ها خيلي زود خاموش مي‌شه.... من طاقت نياوردم سوختن اين همه جان با هم رو نگاه كنم و برگشتم....
ولي هنوز صداي اون جيغ هاي نحيف و هيكلهاي كوچولويي رو كه براي بيرون اومدن از بنزين تقلا مي‌كردند، يادمه...
نمي‌دونم چرا هيچكس به اون ناله‌هاي التماس آميز توجه نكرد... نمي‌دانم چرا همه تا آخرين لحظه سوختن رو تماشا كردند... نمي‌دانم چرا پسر بچه 5 ساله‌اي كه كنار مامانش ايستاده بود تا آخرين لحظه با يه نفرت خاص تو صداي بچه‌گانه‌اش مرتب مي‌گفت بسوزيد! بسوزيد !! بسوزيد !!!
و قيافه مادرش كه با افتخار داشت به زيركي بچه‌اش مي‌باليد... آه .... امان از دست اين انسان... چه راحت به خودش اختيار مي‌ده با يه كبريت زندگي ديگر جان‌داران رو به آتش بكشه... نمي‌دانم اين انساني كه امروز داره فرزندانش رو به اين راحتي با كشتار آشنا مي‌كنه،  هيچ با خودش فكر نكرده كه يه روز شايد شعله‌هاي نفرت اين آتش‌‌هاي مرگ به زندگي خودش هم سرايت بكنند ؟ ؟ ؟

***
(( عشق ))

آن گاه كه تو را ديدم
شوق دانستن اين كه تو چگونه آدمي هستي
مرا غرق در هيجان خود كرده بود

آن گاه كه تو را شناختم
دانستم كه تو هم
مانند ديگران
انساني هستي با توانايي‌ها
و كاستي‌ها،

آن گاه كه با هم صميمي‌تر شديم
شوق دانستن اين كه عشق به تو چه احساسي دارد
مرا غرق در هيجان كرد
ولي آنچه پيش از هر چيز مرا غرق در شگفتي مي‌كند
خودِ تو هستي
و عشق ميان ما
(( سرخ به رنگ عشق - سوزان پوليس شوتز ))

 

                                                                                               

 

اون روزي كه خانوم معلم داشت روي تخته مدرسه بــايــد و نــبــايـد رو برامون معنا مي‌كرد درست نفهميدم چي ميگه... براي دختر كوچولويي كه تشنه يادگرفتنِ درشتي و ريزي كلمات هيچ فرقي نمي‌كنند. اون فقط مي‌خواهد بنويسه و به شوق يه كلمه جديد دفتر مشقش رو سياه كنه.... كاش اون موقع مي‌دونستم دارم ناخواسته شونه‌هام رو زيرِ بار چه مسووليت بزرگي مي‌برم... 
كاش مي شد به عقب برگشت... به همون كلاس درس و تخته‌اي كه دوست داشت فرياد بزنه و به بچه‌ها بگه ننويسند... ولي آخه تخته خودش هم گرفتار يه نبايدِ ديگه بود... اون خودش هم دچار بود...
كاش مي‌شد دوباره به اون روز برگردم و اين بار موقع درس دادن خانم معلم گوش‌هام رو بگيرم... كاش مي‌شد چشمهام رو ببندم و همه مشق‌هام رو پاره كنم...
كاش مي‌شد هيچوقت ياد نگيرم... مگه مصلحت، دروغ، پنهان كاري،‌ خودسانسوري، رازداري، سكوت... سكوت... و باز هم سكوت! جز نصفه موندن آدم‌ها سود ديگه‌اي هم داره ؟؟؟‌
كاش مي‌شد براي يه بار هم كه شده بدون دغدغه و نگراني از بابت اما و اگر و شايدها تصميم بگيرم تـو تنها گناهم باشي ! اون‌وقت با خيال راحت در آغوش تو آرام بگيرم و بهت بگم كه چقدر خسته‌ام...
خيلي مي‌ترسم... مي‌ترسم دير بشه و قبل از اينكه فرصت كنم بايدها و نبايد‌ها رو دور بريزم و ناگفته‌ها رو بهت بگم ........................

چرا هيچ‌كس نمي‌فهمد كه من نصفه مانده‌ام
كه من از همه چيزها نصفه مانده‌ام
كه من از همه آدم‌ها نصفه مانده‌ام...

من مي‌خواهم از اين روز نصفه بروم.
به جايي كه هيچ چيز در آن گاز زده و
نصفه نباشد !

                                                                                               

 

ميگن آدمي با عشق نفس مي‌كشه... با اميد زنده است... ميگن قلب آدمها با عشق زنده است... آرزو مي‌كنم هميشه زنده باشين !
نمي‌دونم من هم زنده حساب مي‌شم يا نه؟ 22 سال نفس كشيدن و زندگي نكردن كم دردي نيست...
به دنيا اومديم كه نفس بكشيم ولي هوا رو از ترس آلوده شدن توي سينه حبس كرديم... اونقدر كه هواي تازه رو به كل يادمون رفت...
به دنيا اومديم كه پرواز كنيم ولي به دلِ خودمون هم رحم نكرديم و پـرِ پروازش رو از ترس اينكه پرواز كنه و روي بوم ديگه‌اي گرفتار شه قيچي كرديم... ترسيديم بره و برنگرده ولي يادمون نبود دلِ تنها هم طاقت نمي‌آره و بالاخره از غصه مي‌ميره... اينجوري شد كه دلمون رو هم از ترس نباختن يه جور ديگه باختيم...
به دنيا اومديم كه با قلب‌هاي تـپـنـده‌مون حيات ببخشيم... ولي ما حتي از شدت تپشهاي قلب خودمون هم مي‌ترسيديم ! ما آدمها اونقدر ترسو هستيم كه فرار مي‌كنيم، حتي از تپشهاي عشق در قلب خودمون....
به دنيا اومديم تا با چشمهامون حقيقت رو بگيم... ولي هيچوقت جرأت نكرديم توي چشماي اوني كه با حضورش روحمون رو به پرواز در مي‌آورد نگاه كنيم.... هيچوقت جرأت نكرديم با چشمهامون راست بگيم !
به دنيا اومديم تا حرف بزنيم ولي درست همون موقع كه بايد حرف مي‌زديم لال شديم... و وقتي مي‌رفت آهسته زير لب مي‌خونديم : عمر من بود او كه از پيشم گذشت...
به دنيا اومديم كه با دستهامون شور زندگي ببخشيم و  با چشمهامون عشق ... ولي نه دستهامون گرما داشت و نه چشمهامون جسارت...
به دنيا اومديم كه با عشق زندگي كنيم ولي عليرغم همه نفس كشيدن‌ها اصلاً زندگي نكرديم ... چون نه تو تونستي بگي منو كم داري .. و نه من جرأت كردم بهت بگم خيلي غم دارم.......................................

هميشه زنده باشين ! 

 

                                                                                               

 

قدم زدن تو كوچه‌هاي نصفه شب رو خيلي دوست دارم... هميشه منو ياد سالهاي دوردست و يه مشت خاطره شيرين و سرشار از سادگيِ كودكي مي‌اندازه...
اون موقع‌ها انگار كوچه‌ها طولاني‌تر بودند و آسمون‌ها نوراني‌تر...  
اون موقع شايد اونقدر كوچك بوديم كه زير هر چتري مي‌شد پناه گرفت...  
دست توي هر دستي مي‌ِشد گرم شد...
چشم توي هر چشمي مي‌ِشد عاشق بود...
اون موقع غصه‌اي نبود كه نشه زير برف‌ها پنهان كرد...
اشكي نبود كه نشه به درياها سپرد...
قلبي نبود كه از بخشيده شدن بهراسه...
چشمي نبود كه از فرياد زدن بترسه...
آغوشي نبود كه گرمات رو بگيره و سردت كنه...
اون موقع‌ها از نگاه تهيِ مرگ خبري نبود...
انگار اون موقع‌ها از سياهيِ درد هم اثري نبود...
...
نمي‌دانم...  شايد هم اون موقع‌ها پـريـسـا خيلي كوچك بود...
كاش پريسا هميشه كوچك مي‌موند و هيچوقت نمي‌فهميد چطور بايد اين همه تنهايي رو توي دنياش جا‌ بده ...

تو را هم آنجا زيرِ برف‌ها مي‌گذارم
و باز تنها برمي‌گردم
و باز مي‌دانم كه چيزي هست
چيزي كه هيچ‌وقت نمي‌توانم آن را زيرِ برف بگذارم
و تنها پايين برگردم...

                                                                                               

 

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آينه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من، در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد
و در اين حسي است
كه من آنرا با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

                                                                                               

 

شنيدم كه :
رئيسِ حزب‌الله لبنان اعلام كرده جمهوري اسلامي در ساخت 28 ورزشگاه در لبنان مشاركت داشته... !
و :
به تازگي اولين مركز آموزش مهارتي فني‌و‌حرفه‌اي وزارت كار و امور اجتماعي ايران با ارزش يك ميليارد دلار براي آموزش و خدمت‌رساني به جوانان افغان در افغانستان افتتاح شده ... !
ببخشيد روراست حرف مي زنم ولي در شرايطي كه دولتمردان براي كمك به زلزله زدگان بم دست گدايي‌شون رو به سوي همه محافل جهاني دراز كردند داريم علنا پول‌هاي مملكت رو دور مي‌ريزيم...
در اوج بدبختي‌ و گرسنگي يه عده آدم بي‌سرپناهِ بمي يه عده شكم سير طرح شهر الكترونيكي بم رو عنوان مي‌كنند ! ‌
داريم از همه عالم و آدم كمك مي‌خواهيم اونوقت با اعزام حجاج ميلياردها نقدينگي كشور رو دو دستي دور مي‌ريزيم !
نمي‌خواهم فضولي بي‌مورد كرده باشم... فقط مي‌دونم از بچگي به همه‌مون ياد دادند
چراغي كه بر خانه رواست بر مسجد حرام هست  !‌!‌!

* * *
يك جعبه‌اي بود
كه همه از آن خوششان نمي‌آمد.
آن را يك بچه‌اي برداشت و بُرد
و بعد هم آن را رنگ كرد
جعبه حالا خيلي قشنگ شده است
حالا همه از آن خوششان مي‌آيد
آن جعبه آن‌قدر تعجب كرده 
؟!!!

شايد بهتر باشد
من هم جعبه بي‌رنگِ دلم را
به آن كودك نقاش بسپارم...
؟‌!؟

 

                                                                                               

 

صداي بچه‌هاي شيرخوارگاه همه جا به گوش مي‌رسيد...صداي شاديهاشون، بازيهاشون،‌ داد و فريادهاشون و گريه‌هاشون....تو راهروها، تو حيات، تو راه‌پله‌ها، تو كلاس‌ها... همه جا پيچيده بود... گرچه اونجا صداهاي معصوميت و پاكي فرشته‌ها به گوش مي رسيد، ولي انگار حس غريبِ تـنـهـايـي اين فرشته‌هايي كه با هزار اميد به زمين اومده بودند هواي اونجا رو سنگين كرده بود... اونقدر سنگين كه نميشد نفس كشيد... هواي اتاق‌هاشون از همه جا سنگين‌تر بود... بعد از ديدن عروسك‌هايي كه براي دلخوشي به در اتاق‌هاشون چسبونده بودند، حالم بد شد...

من فكر مي‌كنم همه دختراني كه فقط صداهاي قشنگ شنيده اند ديگر كر شده اند...من فكر مي كنم صداهاي قشنگ هم دلگير است. من فكر مي كنم آنها هم گاهي بدجور دلشان مي گيرد و تنها مي شوند.
من فكر مي‌كنم مي توانم چيزي از زمين كَم كنم. هر چقدر هم دلم بسوزد باز هم مي دانم چشمهاي همه آدم هايي كه در چشمان من است روزي زيرِ خاك، خاكيِ خاكي مي شود... 
من فكر مي‌كنم معجزه ها از روزي كه از باور مردم رنگ باختند پي به وسعت تنهايي بردند.
من فكر مي‌كنم خدا از روزي كه بشر چهره كريه
اش را نمايان كرد از انسان فاصله گرفت و تنها شد...
من فكر مي‌كنم از روزي كه فرشته ها براي تماشاي انسان از بهشت به زمين آمدند گرفتار تنهايي شدند...
من فكر مي‌كنم : ” آنكه مي گويد دوستت دارم پَــري گمشده اي است كه آسمانش را مي جويد. “

 

                                                                                               


كوچولوي هيچكس بودن .... و تو قلب هيچكس نفس كشيدن هم عالمي داره....

شايد يه روز از اينكه نخواستم كوچولوي هر كسي باشم پشيمون بشم.
شايد از اينكه هيچكس رو به همه كس ترجيح دادم پشيمون بشم.
اما ...
خدا رو چي ديدي شايد تو هم از اينكه هيچكس و همه كَس!
رو به من ترجيح دادي پشيمون بشي ؟!‌؟‌........................... هرچند كه...  
اون موقع براي پشيموني خيلي ديره...

دل مي‌كَنم از تو
تكيه مي‌دهم به درخت
دل مي‌كَنم بر درخت
آبرو مي‌دهم بر باد
دل مي‌بُرم از خودم
مي افتم بر خـاك!

 

                                                                                               

 

تا حالا جلوي هيچكس اينطوري كه جلوي تو گريه كردم، گريه نكرده بودم... يادت مياد‌؟ چقدر عَـر زدم ؟‌ چقدر سرت جيغ و داد كردم... سرِ تويي كه فقط مي‌خواستي آرومم كني؟‌ ولي من كه داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم به حرفهايت اعتنا نكردم و همونطور سَـرِ تويي كه جز همراهيِ من هيچ گناه ديگه‌اي نداشتي داد مي‌زدم... و تو با اون متانت هميشگي‌ات ساكت ‌شدي و گذاشتي حرفهام رو بزنم. تا حالا خيلي اذيتت كردم... مي دونم...
اين خواهر كوچولوت جز دردسر و اعصاب خورد كني هيچ خوبي نداشته....
ولي وقتي ديشب ديدم دل بزرگ و مهربونت گرفته تا صبح خوابم نبرد....پريسا هر چقدر هم كه قوي باشه، هر چقدر هم در كنترل احساساتش تبّـحر داشته باشه، ولي تو بهتر از همه مي‌دوني تو دلش چه خبره... بهت گفتم كه من اون قدرها هم قوي نيستم... گفتم كه طاقت ندارم غم رو توي چشمات ببينم... گفتم كه... !
تـــــو خيلي بزرگي و به پريسا خيلي چيزها رو ياد دادي... بخاطر همه چيز ازت ممنونم... تو خيلي چيزها رو به من ثابت كردي... چيزهايي كه هيچكس نتونسته بود ثابت كنه...حتي اونهايي كه اينهمه سنگشون رو به سينه زدم و خودم رو زير بار غم‌هاشون خرد كردم !
دوست ندارم خودتو دست كم بگيري و اينطوري در مورد خودت ناحقي كني‌!‌ تو زيباترين احساس دنيا رو داري !‌ مي‌خواهم بدوني احساسات پاكت، قلب بزرگت و دنياي مهربوني‌هاتو خـــــيـــــــلـــــي دوســت دارم.
 
مهرباني جاده‌اي است
كه هر چه پيش‌تر روند، خطرناك‌تر مي‌گردد.
نمي‌توان بازگشت...
اما لحظه‌اي بايد درنگ كرد
و شايد چند گامي بر بيراهه رفت.
مدتي است بر جاده‌ي هموار مي‌رانيم...

حرف‌هاي نزديك دارند فرا مي‌رسند،

خطرناك است !

 

                                                                                               

 

هميشه گفتم باز هم ميگم : اين ايراني جماعت همه كارهاش برعكسه !
نمي دانم چرا اسم شب امتحان كه مياد :
تلفن ها رو مي‌بريم زير پتو و تا 3 صبح (!) با دوستمون اختلاط مي‌كنيم !‌ 
يـهو هوس كباب فرحزاد به سرمون مي‌زنه و تا كبابه رو نخوريم حالمون خوب نمي‌شه !
دلمون هواي تهران گردي و مترو گردي و كوه نوردي ... هر چيزي كه به تو خانه نشستن و درس خوندن مرتبط نباشه مي كنه !
يادمون مي افته چند ماهه مي خواستيم بريم خريد و حالا بهترين موقع است كه همه پاساژهاي شهر رو متر كنيم و لباس هاي دلخواه رو بيابيم !
هوس بستني اكبر مشتي (!) و اصلا هر چيزِ دوردستي كه آخرش مشتي داشته باشه مي‌كنيم !
نمي دانم چرا دوست‌هاي از خودمون درسخون‌تر هم يهو معرفتشون گل مي كنه و براي اينكه يه وقت خداي نكرده حوصله مون تو خونه سر نره پاميشن بي‌خبر ميان دنبالمون تا باهم بريم شب گردي !‌ اون هم در ارتفاعات !
بعد از شب گردي هم وب گردي خيلي مزه مي‌ده !
 

نتيجه اين ميشه كه ما سالهايِ سال همچنان دانشجو مي‌مونيم تا بتونيم از بركات شبهاي امتحان فيض ببريم ! اين نتيجه اخلاقي ماجرا بود ولي اصلا براي اين نگفتم كه عبرت بگيرين، آخه تا حالا دقت كردين همه اين كارها وقتي در شب امتحان انجام بشه اصلا يه مزه ديگه‌اي داره ؟
خوب ديگه نمي شه انكار كرد : ديدگاه فيلسوفانه‌مون نسبت به شب امتحان كه چيزي نيست ، اين ايراني جماعت  همه كارهاش از پايه و اساس برعكسه !

 

                                                                                               

 

انتظار آمدنت بيهوده بود
نه راهي در كار بود
نه مسافري...

اميد به روشنايي بيهوده بود
نه خورشيدي در كار بود
نه طلوعي...

اقتدار پرواز بيهوده بود
نه پــري در كار بود
نه آسماني...

همه آرزوها سادگي بود ...
همه فريادها بيهودگي بود ...
همه شعرها كودكي بود ...
همه چشم براهي‌ها ديوونگي بود ...
بغضم تركيد ...
اشك روي گونه‌هام خشك شد ...
ولي تو نمي‌بيني
تو نمي‌شنوي
تو نمي‌آيي

تو هيچ‌وقت نمي‌آيي !

” و با خود گفتم
آيا با لبهاي دوخته
روزي خواهم خنديد
؟‌ “

                                                                                               

 

او دوست داشت به دلِ من فكر نكند.
او دوست داشت من به دلم فكر نكنم.
او دوست داشت من براي هميشه يك جوري بمانم.
او دوست داشت دلِ من براي هميشه گرفته باشد.

امشب من يك جوري شده بودم.
مادرم هر وقت اين جوري مي شود مي گويد دلم گرفته است.
من فكر مي‌كنم دلم گرفته است.
من فكر مي‌كنم دلِ من با پيچ گوشتي باز نمي شود.
من فكر مي‌كنم دلِ من با هيچ تلمبه اي هم باز نمي شود.

من خيلي خيلي سردم بود.
من مي‌خواستم پايين برگردم.
اما من تصميم گرفته بودم بالا بمانم.
من تصميم گرفته بودم يخ بزنم.
زيرا من مي‌دانستم فقط آدمهايي كه يخ زده اند دلشان باز است.


فــقــط آدمــهــايــي كــه يــخ زده‌انــد دلــشــان بــاز اســت...
فـقـط آدمـهـايـي كـه يـخ زده‌انـد دلـشـان بـاز اسـت...

فقط آدمهايي كه يخ زده‌اند دلشان باز است...

 

                                                                                               

 

گـاه تــنــهــايــي
صـورت خـود را بـه پـسِ پـنـجـره مـي چـسـبـانـيـد...

 

                                                                                               

 

در اين عالم، صداهايي هست كه به گوش همگان نمي‌رسد! آخر براي آدمي كه هميشه حرف مي زند جايي براي شنيدن نمي‌ماند.
صداهايي هست...
اما تنها كساني مي‌شوند كه باور كنند جز صداي خودشان، صداهاي ديگري نيز هست. هزاران سال از خلقت آدم مي‌گذرد.
در تمام اين هزاره‌ها، خدا دوست داشت صدايش را به گوش همه برساند تا بفهمند ” خدا نزديك است“، به نزديكي قلبي كه در سينه‌هاي ما مي‌تپد...
هر پيامبري كه آمد همين را گفت، اما حتي آنان كه خداپرست شدند نيز از بس حرف زدند خوب نشنيدند و چنين شد كه بت‌ها، هر دم به شكل ديگري به بازار آمدند و باز صداي خدا در ميان القاب و عناوين و كليساها و گنبدهاي بزرگ و واسطه‌هاي بزرگ‌تر از خدا (!) ناشنيده ماند.

شب كريسمس، شب احساس نزديكي به خدا و شنيدن صداي اوست; همان صدايي كه در نيمه شب‌هاي قدر، در غروب روز عرفه، در طلوع عيد فطر و قربان در سحرهاي هر جمعه و اصلا هميشه، اما هر بار به بهانه‌اي ما را به خود مي‌خواند!
شب ميلاد مسيح، شبي ديگر از شب‌هاي روشن حضور او، زيبايي او و نزديكي اوست تا باور كنيم كه همين جاست،
بر لب‌هاي خندان مسيح‌هاي كوچك
بر دامان پاك مريم‌هاي بزرگ
تا ايمان بياوريم به ”خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب‌بوها، پاي آن كاج بلند“...

(نقل از 40 چراغ - برداشتي از سوره مريم آيات 16 تا 32)

 

                                                                                               

 

ادعاي مسلمونيمون ميشه ولي 8 سال يا حسين گويان نتونستيم كربلا رو فتح كنيم... اونوقت عده‌اي اومدند كه به جاي قرآن و پرچمِ ”ياحق!“ با خودشون راكي و كُنياك مي‌بردند و توانستند در عرض دو هفته به راحتي ‌كربلا رو فتح كنند.

يادمه تركيه كه زلزله اومده بود آقايون مي گفتند اين تركهاي بي ناموس اينقدر لخت و عور زدند و رقصيدند و اسلام رو به خطر انداختند كه خدا هم به خشم اومد و اينطور قهرش رو آشكار كرد !!!‌ حالا ملت ما كه به قول خودِ آقايون (!) مسلمون و با خدا هستند و به هيچ وجه اگر بخواهند هم اجازه ندارند لخت و عور برقصند و اسلام رو به خطر بيندازند چطور ؟‌ اون هم مردم منطقه محرومي مثل بـَـم ... اگه به حرفِ اينهاست پس چرا خدا همراهمون نيست ؟‌

واقعا نااميد شدم... آقايان كه هميشه براي كمك به بدبخت بيچاره‌هاي لفغانستان و عراق و فلسطين و ... بال بال مي زنند و ميليون‌ميليون‌ بودجه مملكت رو بذل و بخشش مي كنند، حتي عرضه ندارند بحرانِ يك شهر دويست هزار نفري رو اداره كنند... زخمي ها رو كف خيابون خوابيده‌اند و بيمارستان و دكتر به قدر كافي نيست تا به دادشون برسه... از ديروز تا حالا خيلي ها دارند مي پرسند فاجعه بـم واقعا زلزله بوده يا نه ؟ ولي من فقط از خودم مي پرسم اگه يه شهر 12 ميليوني زلزله بياد چي ميشه ؟‌
 
ما مسلمون‌ها تا پامون به بيمارستان و بهشت زهرا و ... مي رسه عادت داريم بگيم :”خدا قسمت هيچ كافري نكنه !“  و نمي‌دانم چطوره كه خدا از بين همه دعاها دقيقا به همين يكي پاسخ مثبت ميده و همه درد و بلاها رو قسمتِ خود مسلمونها مي‌كنه... شايد خدا هم از اين همه ريا و دروغ خسته شده ؟‌ ؟‌ ؟‌


***


مرا حضوري احتياج است

و گرماي دستي

كه مثل هيچ دستي نيست...

گناه من اين بود شايد كه

هيچوقت افسانه‌ دختركان شهر را باور نكردم
عمري بيهوده به انتظار گذشت
و اينك من

پس از سالها ناباوری

افسانه تنهايي‌ها را باور مي كنم
و همراه با ديگر دختران آن را براي كوچكترها بازگو مي كنم :
” آن كسي كه مثل هيچكس نيست
هيچگاه چون بقيه

قدم به زندگي من نخواهد گذاشت... “

 

 نوشته شده در تاریخ 04 دی 1382 پریسا دات کام

 

                                                                                               

 

دستم بگير
 دستم را تـو بگير
 التماس دستم را بپذير
 درماني باش، پيش از آنكه بميرم 
  آوازي باش ،پرواز اگر نئي
 همدردي باش، همراز اگر نئي

آغازي باش، تا پايان نپذيرم

 گلداني باش ،گلزار اگر نئي
 دلبندي باش ،دلدار اگر نئي
 سبزينه باش، با فصلِ بد و پيرم
 از بوي تو چون پيراهن تو
 آغشته شد جانم با تن تو 
 آغوشي باش تا بوي تو بگيرم

 لبخندي باش، در روز و شب من
 در هم شكست، از گريه لب من
 باراني باش، بر اين تشنه كويرم
 آهنگي باش، در اين خانه بپيچ
 پژواكي باش، از بگذشته كه هيچ 
 آهنگي نيست، در نايي كه اسيرم

 از بوي تو چون پيراهن تو
 آغشته شد جانم با تن تو
 آغوشي باش
تا بوي تو بگيرم
 آغــوشــي بــاش
 آغــــوشــي بــــاش...

 

                                                                                               

 

چقدر طــــــــول كشيد
رفــــــــتـــــــــنــــــــت
ميان بوسه اي كه بر پيشانيت نوشت :
ديگر بر نمي گردي.......

 

                                                                                               

 

بوي بارون رو خيلي دوست دارم، اما بوي تنهايي رو هرگز !‌
صداي خروش آبشار رو خيلي دوست دارم، اما سكوت رو هرگز !
چشمهاي آدمها رو خيلي دوست دارم، اما چشمان دروغگو رو هرگز!
شور زندگي رو خيلي دوست دارم، اما زندگيِ بدونِ شور رو هرگز !
عشق رو خيلي دوست دارم، اما فــــــاصـــلــــه هرگز ‌!‌
گرماي بهار، زردي پاييز و پاكي زمستون رو خيلي دوست دارم... اما تابستونهاي سوزان هرگز !
پاكي فرشته ها رو خيلي دوست دارم اما تنهايي شون رو هرگز !
پرواز رو خيلي دوست دارم اما پرنده پرشكسته هرگز !
تاريكيِ شبها رو خيلي دوست دارم، اما زندگي بي نور هرگز !

 

                                                                                               

 

داشتن يه آرزوي محال خيلي بده !‌ با دستهاي خالي يه قلب پُـر داشتن خيلي بده ! مبارزه بين عقل و احساس خيلي سخته !
دنياي تنهايي هميشه سياه مي‌پوشه و تا ابد تاريك مي‌مونه! آخه تاريكي از نور بدش مياد، واسه همين هميشه سياهه...
وسط تاريكي‌ها فرياد زدن و نور طلب كردن جسارت مي‌خواهد.
در روزهاي گرفته و ابري، خورشيد رو خواندن دلخوشي و اميد مي‌خواهد..
گيسوها رو به هواي مرده و ساكنِ بدون باد سپردن يه دلِ بزرگ مي‌خواهد...
در فصل مرگِ عشق، در ميان برگ ريزانِ كوچه ها و تنهايي ديوارهاي گِلي از اعماق وجود آواز خوندن و درختها رو به حيات بازگردوندن يه دلِ عاشق مي‌خواهد....
در مهماني گنجشكها شركت كردن صداقت مي‌خواهد.....
شنيدن صداي پاي فرشته‌ها  پاكي و خلوص مي‌خواهد......
اين روزها انگار خوشبختي يه معجزه غير منتظره مي‌خواهد......
اين روزها پريسا از خدا يه معجزه مي‌خواهد.................................
تنهايي آدم رو به تاريكي عادت مي‌ده. تنهايي ريشه روشنايي‌ها رو مي‌خشكونه. تنهايي جسارت رو مي‌سوزونه. تنهايي از خورشيد مي‌ترسه،  تنهايي عاشقِ ابرِ...
تنهايي خيلي بده ! تنهايي خيلي بده ! تنهايي خيلي بــــــــــده !!!

با پاييز اگر هوايي شود درخت
سيب هرگز
در دستهاي من خالي‌ست
كه هواي تو را كرده‌ام در سر
پاييز پر از كلاغ و
هوا هواي رسيدن و
افتاده پاي درخت سيب و
پس دستهاي پُـر تو

در خالي دستهاي من
هرگز !

                                                                                               

 

مدادي آبي
بر پلكهاي شفاف باران
براي تو شعري مي‌نويسم
و با وامي از سياهي نگاهت
بر پيشاني شب، ستاره‌اي مي‌كشم
اينهمه آسان
خوشبختي در دسترس ماست

 

                                                                                               

 

زندگي زيباست
و از روزنه چشم كودك باز هم زيباتر
او پـژمردگي و زوال را تجربه نكرده است
او مرگ را نمي‌شناسد و باور ندارد
دنيايش پـر از رنگ، شكوه و افسانه است
او شوق زنده ماندن دارد،
او حق زنده ماندن دارد
و داستان ما از همين جا آغاز ميگردد...

 

                                                                                               

 

بعضي صبحها از يه كوچه باغي رد مي‌ِشم... تو اون كوچه يه باغ قديمي هست كه درختهاي بلند و تنومندش اين روزها رنگ و بوي پاييزي به خودشون گرفتند... امروز صبح كه از كنار ديواره باغ رد مي‌شدم يه باد تند وزيد و يكباره كل كوچه از برگهاي خشك پاييزي پر شد... برگها همراه با قارقار كلاغ ها تو آسمانِ كوچه مي‌رقصيدند و با آخرين چرخش به زمين مي‌نشستند....
يه زماني از راه رفتن روي برگهاي خشك خيلي لذت مي‌بردم و از صداي خش خشِ زير پاهام خوشم‌ مي‌اومد... شايد اون موقع خيلي بچه بودم و نمي‌دونستم با خرد شدن هر برگ يه آرزو هم خرد ميشه....
اما امروز با اينكه خيلي سخت بود كلي كج و كوله راه رفتم تا هيچ برگي رو لگد نكنم... آخه هر يك از اون برگها در دلهاي خشكيده‌شون يه عشق به بهار نرسيده و يه آرزوي بر باد رفته دارند....
كاش همه آرزوها در سرماي زمستان طاقت بيارند تا با فرا رسيدن سبزيِ بهار به شكوفه ها بپيوندند. كاش سرماي باد پاييز نتونه هيچ دلي رو بسوزونه.
كاش تنهايي‌ها تموم بشه.......
اميدوارم هيچ آرزويي رنگ پاييز به خودش نگيره و دلهاتون در تاريك ترين روزها هم آبي و آفتابي بمونه.

 

مرا سفر به كجا مي‌برد ؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟

 

                                                                                               

 

هميشه بارون رو دوست داشتم. يادمه هر وقت مي ديدم آسمون ابري شده مي نشستم پشت پنجره و خدا خدا مي كردم زودتر بباره... اينقدر دعا مي كردم كه آسمون بالاخره بغضش مي تركيد و شروع مي كرد به باريدن، اون وقت مي پريدم بيرون و اينقدر زير بارون مي موندم تا خيسِ آب شم. قطره هاي بارون با سبُكي خاصِ خودشون دونه به دونه روي لبهايم و گونه هايم و موهايم مي نشستند و همه تشنگي هاي روحم رو سيراب مي كردند.يادش بخير...
هنوز هم تهران هر وقت دلگير ميشه اشكهايش رو با همه اهالي شهر تقسيم مي كنه.ديشب هم شهرِ خاكستري‌مون مثل من دلش گرفته بود...
سرد بود و باد از هميشه برنده تر شده بود. سَرَم شديدا گيج مي رفت و انگار فشارم هم حسابي افتاده بود پايين. اما دلم هنوز مي خواست زير بارون بمونه تا بلكه مثل قديم ها معجزه بارون غبارهايش رو بشوره... ولي انگار اين دفعه فرق مي‌كرد چون قطره هاي بارون بجاي اينكه دلم رو سبُك كنند، از قبل هم سنگين‌ترش كردند.حالا من مونده‌ام و يه دل كه شديدا داره تو سينه سنگيني ميكنه.
ديگه از همه سازها و بازيهاي اين دل خسته شدم... تصميم گرفتم بدمش بره. اگه كسي پيدا بشه اين دل رو بخواهد بدون چشم برهم زدن مي بخشمش. وگرنه كه كلافه ميشم و از سينه پرتش مي كنم بيرون. انگار دل داشتن و نداشتن براي ما هيچ فرقي نداره. مگه عمري كه با دل زندگي كرديم جز تنهايي و سرما حاصل ديگه اي هم داشت ؟‌ بذار چند صباحي رو هم بدون دل طي كنيم. خدا رو چي ديدي شايد اگه مثل خيلي ها دل نداشته باشيم راحت تر زندگي كنيم...

مي‌نشيني خسته اما كسي كنارت نمي‌نشيند
پرنده‌اي اي درختِ تنها، به شاخساري نمي‌نشيند
در اين دياري كه همدمي نيست
غريبه بودن، غم كمي نيست...
چنان غريبي كه سايه‌ات هم به كنارت نمي‌نشيند
نگاهها غمگين و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند.
اينجا اگر بميري كسي به مزارت هم نمي‌آيد...
چه روزها كه مي‌شوي گم، در ازدحام مردم و مطمئني كه هيچ چشمي به انتظارت نمي‌نشيند.
به زير لب نغمه هاي ناشاد، ترانه هاي كهنه رفته از ياد، بجز هياهوي مبهم باد به جان تارت نمي نشيند.
نشسته‌اي اي دلِ تنها... اما كسي به كنارت نمي نشيند


                                                                                               

 

مي‌نشيني خسته اما كسي كنارت نمي‌نشيند
پرنده‌اي اي درختِ تنها، به شاخساري نمي‌نشيند
در اين دياري كه همدمي نيست
غريبه بودن، غم كمي نيست...
چنان غريبي كه سايه‌ات هم به كنارت نمي‌نشيند
نگاهها غمگين و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند.
اينجا اگر بميري كسي به مزارت هم نمي‌آيد...
چه روزها كه مي‌شوي گم، در ازدحام مردم و مطمئني كه هيچ چشمي به انتظارت نمي‌نشيند.
به زير لب نغمه هاي ناشاد، ترانه هاي كهنه رفته از ياد، بجز هياهوي مبهم باد به جان تارت نمي نشيند.
نشسته‌اي اي دلِ تنها... اما كسي به كنارت نمي نشيند


 

                                                                                               

 

((او همه جاست

باور ندارم رفتنش را

خاطره اش

زمزمه اش

همه جا جاري ست

اي نازنينم

ميدانم در آنسو

در سرايي ابدي

به آرامش رسيده ايي

آسوده بخواب

آسوده برو

يادت هميشگي ست ...))

 

***
من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم...

هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود ؟

آيا دوباره از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم ؟

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم كاشت؟
و شمعداني‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان‌ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظارِ صدا خواهد برد ؟

 

                                                                                               

 

۱) يه مدت پيش داشتم دوستي رو تا مطب دكتر همراهي مي كردم. مطب تو خيابان فتحي شقاقي بود. ما كه از يوسف آباد مي رفتيم، سر فتحي از تاكسي پياده شديم تا مسافت 150-100 متري باقي مونده به مطب رو پياده طي كنيم. در همين چند متر ناقابل دوتايي به اين نتيجه رسيديم كه فقر فرهنگي نسبت به چند ماه پيش كه همين مسير رو پياده تا مطب رفته بوديم چند برابر شده !!! ‌
يادمه اون موقع فقط يك عدد ماشين مملو از عمله زير پامون ترمز كرده بود (همه رو برق ميگيره ما رو...) اما اين بار پنچ تا ماشين مختلف با سرنشين هاي متنوع (پير،جوان، سبيل كلفت، مو فرفري، مو صاف، سربازِ كچل و ...) ترمز كردند. ما دو تا هاج و واج مونده بوديم و مدام خودمون رو نگاه مي كرديم كه مبادا يه جاي سر و شكلمون ايراد داشته باشه. اما دو تا دختر با لباس اداري و قيافه هاي بي رنگ و رو كه اين همه جلب توجه نداره ؟!‌ جمعيت دخترها هم كه ماشاالله روز به روز بيشتر ميشه پس قحطي دختر هم در كار نيست... نتيجه هموني ميشه كه گفتم : فرهنگ افت كرده ( البته اگه از اول فرهنگي وجود داشته ؟!)
۲) يكي از پسرهاي اقوام هست كه قصد ازدواج داره به توصيه اطرافيان گوش مي ده و تصميم مي گيره بره پيش يه مشاور ازدواج تا اونجا راهنماييش كنند... حالا اين آقاي مشاور به اين بنده خدا چي بگه خوبه ؟‌ بهش گفتند : ” اگه مي خواهي خوشبخت بشي ترجيحا تك دخترِ يك خانواده متمول رو براي ازدواج انتخاب كن!!! “
باور نكردنيِ اما متاسفانه حقيقت داره ...وقتي متخصصين امر اينطور راهنمايي مي كنند از عوام چه انتظاري داشته باشيم ‌‌؟
۳) تلويزيون با كلي زير نويس و رو نويس و اخبار و برنامه و گزارش خبرِ ورود مستند سازهاي زنداني در عراق رو اعلام كرد... اما من نمي فهمم چطور خودشون به راحتي زهرا كاظمي رو بخاطر عكاسي مي كشند، اون وقت به آمريكا كه بيخودي كسي رو بازداشت نمي كنه اين همه بد و بيراه ميگن ؟ شما چي؟‌اين قضيه رو درك مي كنيد ؟ 
***
من كه ايستاده بودم و با چشماني بهت زده به دقت مي نگريستم، مردماني را ديدم كه سر تا پا گِل آلود بودند و در باتلاقي افتاده اند.مردماني برهنه با ابرواني در هم كشيده از خشم. ايشان نه فقط با دست يكديگر را مي زدند، بلكه با سر و سينه و پا بر هم مي كوفتند و با دندان به يكديگر زخم مي زدند.
اي عدالت خداوندي! تا كنون چه كسي رنج بر روي رنج و محنت بر روي محنت نهاده است، اينسان كه اكنون به چشم خود مي بينيم؟
چرا گناهان‌مان ما را چنين به تباهي مي كشاند و آبروي‌مان را مي برد ؟
(دانته)

نویسنده : پریسا

 

                                                                                               

 

گفتم : ((دل و جان در سر كارت كردم   هر چيز كه داشتم نثارت كردم))
گفتا : ((تو كه باشي كه كني يا نكني؟  آن من بودم كه بي قرارت كردم))

                                                                                               

 

روزهاي خوب هميشه زود تمام ميشن... خيلي زودتر از اوني كه حتي فرصت كنيم قدرشون رو بدونيم....ولي زندگي هميشه همين بوده و اونهايي كه نتونستند با اين خاصيتش كنار بيان از ادامه راه باز موندند.
***
ديشب بدون هيچگونه اطلاع قبلي خط تلفن من قطع شد ! مي دونستم مامان اينها از پايين قطعش كردند اما نمي خواستم برم باهاشون رو در رو بشم. با موبايل زنگ زدم به بابا و پرسيدم براي چي تلفنم رو قطع كردي ؟‌ گفت : ”درس نمي خوني !  تلفنت مرتبا اشغاله ! همه اش ميري اينترنت ! چند بار شده مادرت ببينه تو كتاب گرفتي دستت و داري مطالعه مي كني ؟ “ دهنم باز موند ! نمي دونستم براي اينكه مامانم خيالش راحت بشه من درس مي خونم بايد كتاب دفترم رو بردارم ببرم پايين و جلويش رژه برم !‌ به بابا گفتم :‌ ”تويي كه آدم تحصيلكرده جامعه اي ، تويي كه سالهاست با دانشجوها و جوانها سر و كار داري بايد بهتر از همه بدوني كه اجبار نتيجه عكس ميده ! خصوصا كه مـــن رو خيلي خوب مي شناسي !‌“ و بحث ما ادامه پيدا كرد...
ميگن پدر و مادرها خير و صلاح بچه هاشون رو مي خواهند.اما من با هيچ منطقي نمي تونم كارشون رو توجيه كنم... اونها حتي به خودشون زحمت ندادند در اين مورد با من صحبت كنند! خودشون تشخيص دادند و عمل كردند!‌ اون وقت توقع دارند من حرفشون رو گوش بدم و مطيعانه درس بخونم تا بهشون ثابت بشه كه هيچي بهتر از زور نتيجه نميده و همين عمل رو براي برادرهايم هم اجرا كنند ؟‌!؟‌
اونها مي خواهند با اجبار نتيجه مثبت بگيرند . غافل از اينكه من تا خودم نخواهم، هيچ كاري نميكنم. اونها مي خواهند به نفع من عمل كنند. غافل از اينكه من همه تماسهايم رو با موبايل مي گيرم و براي كارهاي اينترنتي هم ميرم كافي نت . شايد مجبور شم ازاين به بعد دو برابر مبلغ فعلي قبض هاي موبايلم رو بدم و دوبرابر پول تلفن رو هم براي كافي نت هزينه كنم.اينطوري نه از نظر درسي به نفعم ميشه و ‌نه از نظر مالي! اما لااقل خيالم راحته كسي اون پايين ريز ريز حركاتم رو زير نظر نداره و مدام اشغالي يا آزاد بودن تلفنم رو چك نمي كنه !!!
اونها مي خواهند من با زبان زور درس بخونم. غافل از اينكه من صد سال سياه هم اينطوري درس نمي خونم!
امروز رفتم سيمهاي تلفن رو از پايين انگولك كردم و تونستم يواشكي خط خودم رو وصل كنم! براي مواقع ضروري و شبها خوبه... اصلا مهم نيست با خوندن اين مطلب چه فكري راجع به من بكني! وقتي صحبت زور و اجبار در ميون باشه من لجباز ترين دختر روي زمين ميشم.اصلا هم  از عواقب كارهايم نمي ترسم!!! اما كاش پدر و مادرم كه بايد از همه بهتر دخترشون رو بشناسند كمي به عاقبتِ كاري كه دارند مي كنند فكر مي كردند و در نوع برخوردشون تجديد نظر مي كردند. من قبلا بهشون ثابت كردم اجبار روي من چه نتيجه اي ميده اما انگار يادشون رفته !!!
***
نمي دانم كــي هستي و كجايي ؟‌ نمي دانم كِي مي خواهي از پشت ابرهاي تنهايي بيرون بياي و تاريكي شبهايم رو روشن كني...‌ اما كاش مي دونستي بعضي شبها كه بغض گلويم رو ميگيره و حرفها روي دلم سنگيني مي كنند چقدر به شونه هاي مهربونت احتياج دارم.......


آه ! كه چقدر فــــــــاصـــــــلـــــــــــه ما دور است.
فكر مي كنم هــــيــــــچ وقـــــت نرسي
و من در كنار اين دنيا تـــــنـــــهــــا بمانم
و تــــــــــــو هميشه منظره من باشي
و در پيش چشمهاي من،
در سينه چشم انداز من،
قبله نگاه من
و هيچوقت نــــــــه در كنار چشمهاي من،
هيچوقت
در اين زاويه همواره تـــــنـــــهــــا خواهم بود
بي تو  تــــــــــــو را خواهم ديد
و آن گاه چه بگويم
به يك نابينا، يك بيگانه، يك دور دست
كه چه ها مي بينم ؟؟؟

 

                                                                                               

 

پروانه ها كوتاه عمر مي كنند
با عشقي كه از پيله گي با خود داشته اند
كلاغها زبان گنجشك را
نمي فهمند
همه عمر سياه مي پوشند
با حسرت پروانه مردن...

 

                                                                                               

ترکیه 1

قبلا در مورد تركيه چيزهاي خيلي بدي شنيده بودم. اما راست گفتند كه آدم تا با چشمهاي خودش ببينه نبايد قضاوت كنه...
هر جايي كه مي رفتيم ايراني ها هم حتما حضور داشتند. تازه ياد حرفهاي دوستاني افتادم كه مي گفتند جمهوري اسلامي به كشورهاي همسايه خدمت كرده ! الحق كه راست گفتند چون چند ساليه كه مردم ما براي تفريح به كشورهاي همسايه هجوم بردند و طبيعتا اونجا پولهاي زيادي خرج مي كنند. از يكي از تركها شنيدم كه مي گفت درآمد ساليانه تركيه از گردشگري و توريست حدودا 30 ميليارد دلار ميشه و درآمد ساليانه نفتي ايران (اگه اشتباه نكنم) از اين مبلغ پايينتره !!!  همه اينها به همراه يك تفاوت بزرگ مياد و اون اينكه درآمد ناشي از توريستها در تركيه به جيب مردم عادي ميره و درآمد نفتي ايران يكراست به جيب اونهايي كه همه مون خوب مي دونيم!!!
اما از دريا بگم كه فوق العاده بود... آب زلال و واقـــعــــا آبــي بود . بوي دريا منو  به خاطرات دورِ و عشقم به اقيانوسها برد... آخه من هم مدتي بود داشتم بوي ماهي مرده درياي خزر را به جاي بوي دريا اشتباه مي گرفتم!
ساحل مثل شمالِ ما پر ماسه و كثيف نبود كه اگه با پاهاي خيس بياي ماسه بچسبه به پاهات و يواش يواش به همه جات سرايت كنه ! سواحل رو با سنگهاي كوچولو سنگفرش كرده بودند...
خانمها از كودك 7 ماهه تا پيرزن 70 ساله مايوي 2 تكه پوشيده بودند !!!‌ اونجا پوشيدن مايوي يك تكه شـديــدا افت داشت!
خانمهاي توريست در هر ساعت از شبانه روز و حتي ديروقت با
Bikini‌ از ساحل به هتل و بالعكس تردد مي كردند. نه كسي پيدا مي شد جلوشون ترمز كنه... نه عمله اي بود كه بيفته دنبالشون... نه خفاش شبي كه بخواهد بدزدتشون ! خيلي بده با ديدن اين همه آزادي باز هم ياد خيابانهاي تهران بيفتي كه تو روز روشنش هم بزور جلوي خانمها (از هر رده سني و ظاهري) ترمز مي كنند !!!
در همه شهرها و حتي روستاها گلدسته مساجد بلند و به رنگ سپيد ساخته شده تا از همه جا ديده بشه. معماري اسلامي مساجد در استانبول فوق العاده است.هرچند كه گنبدهاش به رنگ طـلا و ظـــواهر دنيوي نيستند...
روزي 5 بار از بلندگوي مساجد اذان گفته ميشه. اونها نمازهاشون رو مثل ما در دو ـ سه وعده سَنبَل نمي كنند. اكثر مغازه دارها و كسبه بلافاصله بعد از اذان نمازشون رو مي خونند و عليرغم اينكه جمعه روز كاريشونِ مغازه ها رو براي نماز جمعه تعطيل مي كنند.
هر كس سرش تو كارِ خودشِ. اوني كه دوست داره وقتش رو در ديسكو و قمارخانه ها مي گذرونه. اوني هم كه دوست داره براي هر وعده نمازش مي ره مسجد و نماز جماعت مي خونه. يكي از متصديان مساجد مي گفت. ما به فكر افزايش مراجعه كنندگان مساجد نيستيم و دوست نداريم بچه هامون به زور نماز بخونند. براي ما خلوص اون عده اي مهمه كه با پاي خودشون ميان!
گرچه تركيه مثل ما نفت نداره اما از راههاي زيركانه اي براي جبران اين مساله استفاده مي كنه. اوزاي يكي از سران پيشين اين كشور با پايه ريزي پروژه اي به نام گپ
(GAP) قدمهاي مهمي در اين راه برداشته و از حاصلخيزي و پرآبيِ تركيه براي رسيدن به هدفش استفاده كرده. اولين برنامه پروژه GAP احداث حداقل 30 سد بر روي دجله و فرات بود، تا با اين كار آب به روي سوريه و عراق تقريبا بسته بشه و تركيه بتونه به ازاي هر يك قطره آبي كه به آن كشورها مي ده يك قطره نفت بگيره !
ازديگر دستاوردهاي موفق تركيه در چند سال اخير مديريت كيفيت در توليد بوده. به گونه اي كه اجناس ترك امروز بازارهاي كشورهاي همسايه و آسياي ميانه و اورپا را با اقتدار در تسخير خود دارند. روزنامه ايران هم امروز در مقاله اي از تسخير بازار ايران توسط اين اجناس نوشته بود !
همه مون خوب مي دونيم كه تركيه، كشور همسايه ما تا چند سال اخير خيلي از ما پايين تر بود. اما به قول خود تركها سران اين كشور ترجيح دادند بجاي اول شدن در آسيا ،‌ در اروپا آخر باشند !!! من فقط مي تونم آرزومند رسيدن روزي باشم كه تفاوتها برداشته بشه و پرچم آزادي در همه شهرهاي دنيا برافراشته باشه.
( پـايـان )
ـــ--ــ--ــ--ــ--ــ--ـــ--ــ--ـــ
فـــاصــلــه را تــــو يادم دادي
وقــتــي بـــا لـبـخـنـد
دور شـــدي از مـــــن
عكاس بهتر از ما فـــاصــلــه را مي فهميد
تــــو در عـكـس نـيـسـتـي
فـــاصــلــه يـعـنـي تـــــــو

 

                                                                                               

ترکیه 1

سلام.
براي من سفر هميشه يه تجربه ناشناخته بوده. تجربه هيجان انگيز ديدن و لمس کردن دنيا. دنياي بزرگي كه از دنياهاي كوچولو و ناشناخته ما انسانها تشكيل شده...

گرچه سفر هميشه سراسر لبخند نيست... مثل زماني كه خيلي كوچولو بودم و تو مالزي گم شدم...اون موقع خيلي ترسيده بودم.يه دختر كوچولو وسط يه بازار بزرگ و مملو از آدمهاي غريبه و عجيب. دلم خواسته بود بشينم يه گوشه و به حال خودم زار زار اشك بريزم. اون روز من بالاخره خودم را پيدا كردم و فهميدم براي بزرگ شدن بايد بارها گم و پيدا بشم.
اكثر ما آدمها وقتي به سراغ تجربه اي جديدي ميريم عجله داريم زودتر به نتيجه برسيم...مثل ابتداي سفر كه همه براي رسيدن به مقصد لحظه شماري مي كنند. وقتي وارد خاك تركيه شديم حس عجيبي داشتم...تا حالا از مرزهاي زميني عبور نكرده بودم. اونجا  فاصله بين دو كشور يك قدم ميشه و يك درب آهنين اين دو تا دنيا رو از هم جدا مي كنه. اين طرف در با اون طرف يك و نيم ساعت اختلاف ساعت داشتند و من مدام به آسماني نگاه مي كردم كه در هر دو طرف يكسان طلوع مي كرد و زماني رو مي شمردم كه در طرفين درب وجود داشت اما بر روي خود درب زمان مجهول و نامعلوم مي گذشت، شايد هم اصلا نمي گذشت...
اكثر خانم هاي ايراني بلافاصله روسري هاشون رو باز كردند... رهايي هميشه زيباست اما در مقابل نگاههاي تمسخر آميز ماموران ترك اصلا صحنه زيبايي نبود. يه گروه از پسرهاي ايرانيِ يه سگ كوچولوي اهلي رو از محوطه كافه تريا بقل كرده بودند تا به قول خودشون باهاش بازي كنند.اوّل كلي دست و پايش رو كشيدند بعد هم سگ بيچاره رو انداختند تو يه سطل آشغال بزرگ و درش رو محكم بستند !!! هيچكس چيزي نمي گفت...خونم داشت مي جوشيد كه يه پليس ترك اومد و گفت سگ رو بياريد بيرون!!!
شرم آور بود.از خودم و ايراني بودنم خجالت كشيدم...
بالاخره راه افتاديم و به جاده هاشون رسيديم.همراهان مي گفتند دولت تركيه از ترس خرابكاريهاي جمهوري اسلامي اصلا به نواحي مرزي اش با ايران نرسيده و مناطق و روستاهاي مرزي خيلي فقير هستند.جاده هايي كه مي گفتند اصلا بهش رسيدگي نشده از لحاظ آسفالت و مناظر به اتوبان تهران-كرج شباهت داشت. خانه هاي روستايي هم ساده بودند. اما حتي در فقيرترين آبادي ها هم رو پشت بام هر خانه اي حداقل 2 تا ديش ماهواره به چشم مي خورد. حتي روستايي هاشون هم به اين نتيجه رسيدند كه دل خوش در هر شرايطي لازمه...
در طول مسير قله آرارات رو ديديم، سپيد بود و با شكوه. يكي از همراهان مي گفت دجله و فرات از ارتفاعات اين كوه سرچشمه مي گيرند. مسير كوهستاني بود... اونجا هم مثل ايران روي كوههاي مشرف به جاده شعارهاي جالبي به چشم مي خورد. البته با يه تفاوت بزرگ : همه شعارهاي اونها در مدح وطن و افتخار به مليت ترك بود... بي اختيار ياد شعارهاي خودمون افتادم كه از دم همه ملت رو فداي يكي دو نفر كرده اند...

 

ترکیه 2

هر چه قدر بيشتر به سمت غرب مي رفتيم شهر ها آبادتر مي شد و مسير سرسبزتر... از شهرهاي زيادي گذشتيم... در اغلب شهرها روي پشت بامها مخازن عجيب و غريبي بود. بابا گفت چون كشور تركيه نفت نداره اكثرا از انرژي خورشيدي استفاده مي كنند. اون مخازن هم براي ذخيره انرژي خورشيديِ هر خانه نصب شده بود. بعدها در آنتاليا هم همين مساله را ديدم و با خودم فكر كردم كاش مسولانِ ايراني هم به جاي اين همه تبليغاتِ كاذب براي صرفه جويي در استفاده از سوخت، امكانات استفاده از انرژي حيات بخش خورشيد را در كشور آفتاب خيز ما فراهم مي كردند تا علاوه بر صرفه جويي، از آلودگي هوا هم كاسته بشه. اما بعدش به فكر خودم خنديدم و يادم افتاد اينجا به فكر هر چيزي هستند اِلّا اصلاح و سازندگي !
اتوبوسها در بين راه در هر رستوراني كه توقف مي كردند بلافاصله شسته مي شدند. يعني حداقل روزي سه بار ! ياد نوشته هاي روي شيشه ها و بدنه خاك گرفته ماشينها و اتوبوسها در ايران افتادم : سالهاي دور از آب!!! لطفا مرا بشوييد !!! كوپن آب اعلام شد ؟!
بالاخره خطوط جاده پايان يافت و صبح زود به استانبول رسيديم. در ترافيك صبحگاهي شهر بوديم كه تازه حس كردم در ايران نيستم. همه ماشينها با نظم در
lane خودشون پيش مي رفتند. Lane حاشيه جاده هم عليرغم ترافيك سنگين خالي و باز بود. هيچكس براي اينكه ماشينش دو سانت از بقيه جلوتر باشه بال بال نمي زد و با بوق و اشاره و ... ماشين جلوييش رو تشويق به عبور از چراغ قرمز نمي كرد.
استانبول شهري بر فراز تپه ها و درياهاست. مناظر ساحل و كشتي ها و پلهاي انبوه از ماهيگيرها من رو ياد سيدني انداخت...
استانبول تقريبا از نظر جمعيتي با تهران برابري مي كنه. اما اونجا اصلا دود نخورديم و حسرت يه آسمان آبی رو نكشيديم. در انتهاي تابستان هم شهر شلوغ و هنوز پر از توريست بود، از كشورهاي اروپايی و عرب هم زياد اومده بودند اما ايرانيها قربونشون يرم همه جا در اكثريت هستند !‌ با وجود مترو و تراموا و اتوبوس و تاكسي و ميني بوس و ... مشكل ترددي وجود نداشت و نديدم كسي مثل غروبهاي ميدون ونك براي سوار شدن جنگ كنه و تو خيابان در به در تاكسي باشه. هتل ها همه براي مسافرها جا داشتند و نديدم كسي به در بسته بر بخوره و به خودش لعنت بفرسته كه چرا اومده مسافرت.
تقريبا همه فروشنده ها و بازاري هاشون فارسي صحبت مي كنند و تا مي فهمند ايراني هستي زود ميگن : تــخـفـيـف مي ديم !

ـــ--ــ--ــ--ــ--ــ--ـــ--ــ--ـــ

در مـنـي و و اين همه از من جدا
بـا مـنـي و ديـده ات بسوي غـيـر
بـهـر مــن نـمـانـده راه گــفــتــگـو
تـــــو نشسته گرم گفتگوي غــيـر

غرق غم دلـم به سـيـنـه مي تپد
بــا تــــو بيقرار و بــي تــــو بيقرار
واي از آن دمي كه بـي خبر زمـن
بركشي تــــو رخت خويش از اين ديار

سـايـه تـــوام بـهر كـجـا روي
سـرنـهـاده ام به زير پاي تـــو
چون تـــو در جهان نجسته ام هنوز
تــا كـه بــرگـزيـنـمـش بـجـاي تــــو

ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
‌وه... مـگـر بــــخــوابـها بـبـيـنـمـت
غـنـچه نيستي كه مست اشتياق
خـيـزم و زشـاخـه هـا بـچـيـنـمـت

شعله مي كشد به ظلمت شبم
آتــش كــبــود ديــدگــان تــــــــو
ره مـبـنـد... بـلـكـه ره برم بشوق
در ســراچــه غــم نــهـان تـــــــو
ـــ فـــروغ ـــ

 

                                                                                               

 

(( وقتی تو عالم بچه گی نرسيده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشيب هاش و پيچ و خماش خسته می شی و دلت می خواد يه گوشه بشينی و ديگه بلند نشی.....درست همون موقع است که يه غريبه از راه می رسه و دستتو می گيره تا به خيال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمين بزنه اونجوری که ديگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی می بينی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمين افتادی و مردم بدون اينکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به اين تقدير لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو يه کنج تاريک اونقدر تنها بشبنی تا بميری (غافل از اينکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پيدا می شن...).....همون موقع است که يه دست دوباره به طرفت دراز ميشه و توی احمق دوباره دل و دينت رو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: اين مثل بقيه نيست... ))

- - - - - - - - - - -

تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه يکي و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...

::: مـــــــــــــــاه پــــيـــــشــــونـي :::

- - - - - - - -
درست وقتي كه مي خواهي از دست همه چيز به نوشتن پناه ببري،انگشتها كار نمي كنند
.
درست وقتي كه مي خواهي تا دير نشده و دستت از اين دنيا كوتاه نشده همه ناگفته هات رو فرياد بزني زيونت مي گيره.
درست وقتي كه مي خواهي تو چشمايش نگاه كني، چشمهايش رو مي بنده.
درست وقتي كه مي خواهي دستش رو بگيري، دستش سرد ميشه.
درست وقتي كه مي خواهي گونه اش رو نوازش كني رو صورتش خاك مي پاشند و خاكي مي شه.
وقت زيادي نداري. تا مي توني نگاهش كن...بذار تصوير پاكش تا ابد توي چشمهايت بمونه.
من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه دستانش را در باغچه كاشت و سبز شد
... او مي دانست روزي پرستوها در گودي انگشتان جوهريش تخم خواهند كاشت.

 

                                                                                               

 

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
نگهم پيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود

شهر جوشان درون كوره ظهر
كوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند
گردآلود، تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشكيده، همچو چشمي كور
خالي از آب و از نشانه او
مردي آوازخوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او

گنبد آشناي مسجد پير
كاسه هاي شكسته را مي ماند
مؤمني بر فراز گلدسته
با نوائي حزين اذان مي خواند

روي ديوار باز پيچك پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبوهش
سبزي پيري و غبار زمان

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزوهايم بود

 

 

                                                                                               

 

محكم نشسته روي صندلي‌اش. چشمهاش به يه نقطه خيلي مهم خيره شدن ولي هر چي‌ نگاه مي‌كنم فقط ديوارهاي خط‌خطي راهرو دادسرا رو مي‌بينم. انگار اون نقطه مهم فقط به چشم خودش ديده مي‌شه !
دستهايش مرتب دونه‌هاي تسبيح رو بالا پايين مي‌كنند و لبهاش در حركت‌هاي ممتد، دارند بي‌صدا الفاظ مقدسي رو مرور مي‌كنند كه دنياي كوچكش با اونها معنا مي‌گيره.
تمام هستي‌اش در همين لايه‌هاي تقدسي خلاصه مي‌شه كه از بچگي پرستارهاي بهزيستي برايش معني كرده‌اند. زنداني‌هايي كه با خودش آورده دادسرا، اغلب دخترها و زن‌هاي جوان هستند. يكي‌شون ميگه مريم هميشه همين‌طوره. شب و روز ذكر مي‌گه و نماز مي‌خونه، اغلب هم روزه مي‌گيره! مريم از مردها متنفره! و اونها رو موجودات پست و شهوت‌راني مي‌دونه كه وجودِ يك زن رو فقط براي اهداف پليدشون مي‌خواهند... مريم هيچوقت ازدواج نمي‌كنه، چون نمي‌خواهد از تقدسش بگذره! دخترهاي زنداني ميگن همه‌ اونجا مريم مقدس صدايش مي‌زنند!
توي چادر و مقنعه خيلي بزرگ‌تر از سنش به نظر مي‌رسه ولي مشخصه كه هنوز خيلي كوچيكه. مي‌نشينم كنارش ولي انگار به جز اون نقطه مهم و دانه‌هاي شاه‌مقصود تسبيحش چيز ديگه‌اي رو نمي‌بينه.دستهايش تند و تند حركت مي‌كنند و شايد براي هزارمين بار ذكرهاي مقدسش رو تكرار مي‌كنند. دستهايش هم مثل صورتش معصوم و قشنگند... بي‌اختيار دستم رو گذاشتم روي دستش، ولي سرماي انگشتهايش بلافاصله پشيمونم كرد... سرش رو به سمت من چرخوند و توي چشمهام نگاه كرد. چند سانتي‌متر با هم فاصله داشتيم ولي نگاهش خيلي دور بود... شايد هم نزديك بود و چشمهاي غيرمقدس من نمي‌توانستند ببينند ؟... شايد چشمانش اِنقدر مقدس بود كه همه چشمهاي ديگه را در تقدس خودشون گم مي‌كردند؟ آروم پرسيد تو رو براي چي آوردند اينجا؟
هول شدم... با چشمهايم تو راهرو دنبال فريـبـا گشتم، ولي نبود. نمي‌دانستم درسته بهش بگم يه هفته تمام به فريبا التماس كردم تا يه روز كه مي‌خواهد بره دادسرا گزارش بگيره منو هم با خودش ببره يا نه؟ تازه امروز هم كه فريبا بالاخره راضي شد، به مامانم گفتم دارم مي‌رم دانشگاه ولي به جاش اومدم اينجا! يا بايد بهش مي‌گفتم 500 تومان به اون خانومه كلاغ‌سياهي كه تو قسمت ورودي خواهران ميشينه دادم تا اجازه بده من هم بيام تو ، ولي بعداً فهميدم خيلي‌ها رو فقط با 200 تومان راه داده تو !؟!‌
نه پريساي خنگ ! اين چيزها رو كه نبايد بگي! خودمو ضبط و ربط كردم و گفتم ”من خبرنگارم، اومدم گزارش بگيرم.“ پرسيد: ”خبرنگار كجايي ؟‌“ لبخند زدم و گفتم: ”روزنامه ايران !“ ولي داشتم توي دلم خدا خدا مي كردم كه ازم كارت خبرنگاري نخواهد!‌ يه نصفه لبخند زد و بعد چشمش افتاد به دستِ من كه هنوز روي دستش مونده بود. تازه يادم افتاد كه دستم رو برنداشتم، معذرت خواهي كردم و دستم رو عقب كشيدم. دستم رو فشار داد و با يه نيمه لبخند گفت ”موفق باشي.“  بعد بدون اينكه منتظر جوابم باشه دوباره صورتش رو برگردوند تا به اون نقطه مهم خيره بشه و لبهايش دوباره شروع كردند به ذكر گفتن... جاي سرماي دستش روي دستهايم مونده بود، چقدر  سردم شد... !
اون شب و شب‌هاي ديگه خيلي به معناي تقدس فكر كردم... به تقدس دنياي مريم ها... و  تقدس بقيه زن‌ها... 
به مريمي كه بخاطر حفظ تقدسش هيچوقت مردِ زندگي‌اش رو در آغوش نمي‌گيره و از گرماي نفس‌هاي عشقش نفس نمي‌كشه... به مريمي كه نمي‌دونه براي يك زن هيچ تقدسي بالاتر از مادر شدن نيست ... و نمي‌دونه گوش سپردن به اولين تپـش‌هاي قلبي كه در وجود يك زن حيات مي‌گيره چه معجزه بزرگيه ...
مريم!  كاش همه سال‌هاي تنهايي و پرستارهاي مقدس پرورشگاه بهت ياد مي‌دادند كه تنهايي بالاترينِ پوچي‌هاست ... و خداوند والاترينِ تقدس‌ها را با نام عــشــق آفريد ............

 نوشته شده توسط رئوف |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by www5.Blogfa.com