| .:: جنگل و خاكستر ::. |
وبلاگ من... مكاني براي تمرين كمكردن از خودسانسوري ! وبلاگ دیر باز میشود صبر کنید!!!
|
Parisaa.com
![]()
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي روي ترا كاشكي مي ديدم شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه ، مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه ، عجب عاقبت مرد ؟ افسوس كاشكي مي ديدم … من به خود مي گويم : (( چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟ )) 09173222400 Yahoo ID : Raouf_Habibi پیوندها
Persian Raouf
|
در زندگی برای من اتفاقی افتاد که فقط بعد از مرگ میافتد. چشمان ام را باز کردم و چهره ها تیره گشتند و خورشید تو طلوع کرد. هیچکس جز تو عشق را به این بلندا نمیبرد. به بلندای سفیدی لرزان در دل شعله. تو قلبام را شکستی. تو زمرّد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی و هیچِ عشقات را جایگزیناش کردی. وقتی شک میکنم، قبلم از یک تمشک هم حساستر است. وقتی به تو اعتماد میکنم، قلبم از الماس هم سختتر است. تو زمانی میرسی که دیگر کسی نمیتواند ما را دلداری دهد. تو مخفیانه کسی را که دوست میداریم در عمق قلبمان – به دور از دستبرد زمان- دفن میکنی. هیچ دانشمندی نمیتواند تو را در قفساش حبس کند. وقتی کتابی را که دربارهی تو حرف میزند میگشایم، پروانهها را میبینم که بال میگشایند. باران و نور در آسمان چون دو کودک میجنگند و هرازگاهی شمشیرهاشان بر پنجرهام میکوبد. آسمانات را میخواهند ولی صاعقهات را نه. من از آنها نیستم. تهدیدهایت را هم دوست دارم. عشق تو، یگانه زندگی من است. کریستین بوبن
او مثل همهی دیگر درست زمانی که باید ساکت باشد و گوش کند. او آنقدر دلش نازک است که هرگز نمیتواند در آب نگاه کند و ببیند چه تکانی میخورد او از هر چه که به او یک دستی بزند بیزار است. او هرگز نمیتواند برود بالای پشت بام زیرا او آنقدر ترسو است که از بالای پشت بام فقط وسط جاده افتادن را میبیند او اصلا بلد نیست ریسک کند و برود آن بالا و ببیند که شاید نیفتد. او مثل همهی دیگر زیرا او همیشه داد و بیداد راه میاندازد درست در زمانی که باید ساکت باشد و گوش کند. پ.ن. خانه او اندازه اوست. خانه من اندازه من. من اما خداحافظی نمیکنم....
هرچقدر زیر سنگها میخوابم سنگ نمیشوم چرا؟ ..... سنگ پیشکش... سفت هم نمیشوم!
تو رسیده بودی و من لب جاده منتظر و مرا بچیند...
دختر مرد متصدی
شلوغ پلوغ است. همه منتظرند متصدی اسم شان را صدا کند. عده ای پشت باجه ها منتظر ایستاده اند و چند نفر هم بر روی صندلی ها نشسته اند. (دختر وارد می شود) دختر: (به یکی از مردان صف) ببخشید شما نفر آخر هستید؟ مرد: (با لبخند) بله (کمی مکث می کند و لبخندش را تکرار می کند) البته خانم ها که اصلاً نباید منتظر بمانند! شما بفرمایید! دختر: (مودبانه به لبخند مرد پاسخ می دهد) متشکرم. ولی بهتره نظم و نوبت رعایت بشه. مرد: از نظر من که خانم ها مقدم اند!
متصدی: (خطاب به مرد) باید کد پستی را هم می نوشتی حاجی. مرد: (دستپاچه می شود) بله؟ آخه همراهم نبود. تا شما کار این خانم رو راه بیندازید زنگ می زنم منزل می گیرم. (در حین اینکه تلفنش را در می آورد و شماره می گیرد از جیبش خودکار و یک تکه کاغذ بیرون می آورد.) الو... سلام.... الان وقت ندارم! بدو برو کدپستی رو از روی قبض تلفن ببین و برام بخون!..... نه! گوشی رو نگه می دارم! بدو دیگه!...... دِ! من الان چه بدونم کجا گذاشتن قبض رو! تو هم حرف مفت می زنیا زن!......(مکث) چی شد پس؟ یه قبض رو نمی تونی پیدا کنی! به چه دردی می خوری تو؟...... (مکث) آهان! همینه! لعنتی صدات قطع و وصل میشه!..... چقدر تند می خونی! چه خبره؟.... (می نویسد) خوب دوباره بخون... خوب! شب! شب! خدافظ!!!
من از نهايت شب حرف مي زنم (فروغ)
پوزخندی زده گفتم : مضحک است که در انتهای کوچه بن بستی به انتظار يک تاکسی بايستی بی آن که راهت را عوض کنی . اما مضحک تر آن است که : تو اين را نيز نخواهی فهميد . آسمان آبــي، جـنـگل سـبــز، صداي زلال آب، آواز گنجشگها، نسيم مهربون بهاري، يه دشت گل شقايق و كلي گل اقاقيا وقتي ميزبان يه روح خسته باشن چي ميشه ..... من فكر مي كنم انسانها همه تخم مرغ هستند. نوشته ی پریسا
گلدسته خسته تو غم نشسته حوضهای کاشی لباش شکسته اذون مغرب صفا نداره
نشونی از
خدا نداره
غروب دلتنگ خورشید بی رنگ انگار که ساختن دلارو از سنگ رواق مسجد تو قاب زنجیر حصیر پاره تن خسته و پیر اون رفته ی من کی بر میگرده ؟ دلم خدایا دریای درده تو که سرشتی با غم گلم رو من پس میگیرم از تو دلم رو کنار ایوون زنی نشسته با روی بسته دلی شکسته میگه خدایا تو پس کجایی نه توی مسجد نه تو دلایی گفتی میبینم گفتی میدونم خودت میدونی بی همزبونم اون رفته ی من کی بر میگرده ؟ دلم خدایا دریای درده تو که سرشتی با غم گلم رو من پس میگیرم از تو دلم رو
+++++
تو بهت کوچه خمیازه ی درد تو گریه ی باد گلهای پرپر...
مـــــــن مـــــی خـــــواهـــــم یـــــه دســــتــــه گـــــل بـــه آب بـــــدم آرزوهــــــامـــــو بــــه یــــک حــــــبــــــــاب بــــــدم ســـیــــبــــی از شـــاخـــه حــــســـرت بـــچــــیـــــنـــــم بــــــــاد امانتدار خوبی است .... بـــوســـه ای به باد می سپارم ... و خوب می دانم بدون چشم داشت و توقع .....هر بار که گونه هایت را نوازش می کند امانتی من را به تو خواهد رسانید.... مردها پسر بچه هايي مطيع هستند. همان گونه كه به آن ها آموخته اند، زندگي مي كنند. هنگامي كه زمان ترك مادرهايشان فرا مي رسد، مي گويند : باشه، ولي من به يك زن نياز دارم. من حق دارم چندين زن، فقط و فقط براي خودم داشته باشم. يك زن براي رختخواب ام، يك زن براي سرِ ميزم، يك زن براي فرزندانم و يك زن براي خودم كه همواره كودك باقي مي مانم. و از آن جايي كه به نظر مردها ،بهترين راه نگه داشتن يك زن ازدواج كردن است، ازدواج مي كنند. ازدواج براي مردها يك آفت ديگر، يك بيگاري اجباري است، درست مانند كار حقوق بگيري يا خريد آخر هفته. مردها وقتي ازدواج مي كنند، ديگر به زن شان فكر نمي كنند. با يك كامپيوتر بازي مي كنند، قفسه اي را تعمير مي كنند، چمن ته حياط را مي زنند. اين راهي است كه آن ها براي كناره گيري از زندگي پر تلاطم انتخاب مي كنند. اين راهي است كه مردها از طريق آن، بي آن كه عزيمت كنند، عزيمت مي كنند. با ازدواج ، براي مردها چيزي تمام مي شود. براي زن ها برعكس است: با ازدواج، چيزي شروع مي شود. زن ها از زمان نوجواني مستقيما به عمق تنهايي شان مي روند و به قدري مستقيم به سمت اين تنهايي مي روند كه با آن ازدواج مي كنند. تنهايي مي تواند فقدان يا نيرو باشد. زن ها در ازدواج هر دو را كشف مي كنند. اغلب زن ها و فقط زن ها مي خواهند ازدواج كنند. زن ها روياي ازدواج را در عمق وجودشان مي پرورانند، روياي ازدواج را در عمق وجودشان حمل مي كنند و اين امر باعث مي شود كه گاهي خسته شوند و همه چيز را رها كنند : همه چيز را رها مي كنند تا تنها باشند و چه بهتر كه به كل تنها باشند. در حضور وهمي سنگين
بــگو اي مــرد مـــن اي از تبار هر چه عــاشــق زير آسمون يك شهر روزها رو شب مي كنيم... از هواي يه آسمون نفس مي كشيم... فقط در همين يه آسمون خدا رو جستجو مي كنيم ... چشم به همين آسمون مي دوزيم و از ته دل آه مي كشيم... شبها هم با هم و بي خبر از هم، ستاره هاي همين آسمون رو مي شمريم ... تا حالا به بچه هايي كه مادرشون محجبه است توجه كردين ؟ من خيلي رو نگاهشون دقت كردم ... دخترها معمولا دوست دارند زودي بزرگ بشن و مثل ماماني لباس بپوشند، در خيلي موارد جوّ شستشوي مغزي در خانه انقدر قويِ كه دخترهاي كوچولو رو از همون 3-4 سالگي با حجابي فراتر از كامل در خيابانها و مراكز خريد مي بينيم... يادمه اون موقع كه تو شهروند كار مي كردم خيلي به بچه ها توجه مي كردم . حوالي عيد بود كه يه دختر كوچولو رو با چادر ديدم ،قد خودش و چادرش روي هم 2 وجب هم نمي شد . با اون چادر و روسري كيپ به سختي حركت مي كرد چه رسد به اينكه بتونه مثل بچه هاي ديگه ورجه وورجه هم بكنه ... و چهره پدرش به نظرم مي تونست برنده جايزه مضحك ترين نگاه عالم بشه... نگاهش رو تا اعماق خوندم ....مردكِ ابله طوري با غرور به دختركش نگاه مي كرد كه انگار داره يه قديس براي آينده تربيت مي كنه... پدر دخترش رو صدا زد : “ فاطمه ! تند نرو بابا مي افتي!!!! “ @@@ بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ... هميشه خوابها از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند اگه يه روز بغض گلويت رو فشرد در ميان من و تو فاصله هاست ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت
پریسا اين روزها همه به افزايش بي رويه تعداد دختران فراري گير دادند، اما نمي دانم چرا نگراني همه فقط در حد بيان جملات سوزناك و ظاهرا دلسوزانه خلاصه ميشه...اين يكي از بزرگترين مشكلات مملكت ماست ... همه فقط حرف مي زنند تا مبادا از كاروان دلسوزانِ عقب بمونند...اما تا بحال نديدم كسي به فكر چاره باشه... روح من بين راه يخ زده است *** از مرد عاشقي شنيدم كه موقع مرگش مي گفت : « انسانها وقتي مي ميرند روي سنگ قبرشون تنها تاريخ تولد و وفاتشون رو مي نويسند. بين اين دو تاريخ هم فقط يه خط تيره مياد... فقط يه خط تيره ... انگار نه انگار كه يه زندگي در اين بين گذشته . و يه خط تيره كوچولو جاي همه لبخندها و اشكهاشون، خوشبختي و عشقهاشون ، حرفها و فريادهايي كه هيچوقت به زبان نيامده مي شينه... » در اتاقي كه به اندازه يك تنهائيست كسي نيست ، سينه ام آينه اي است با گونه هاي غايبت از شوق گريه اين همه دوري چه مي خواهي ؟ صدا كن مرا (سهراب) اين روزها وقت زيادي براي برنامه هاي تلويزيوني نداشتم. فقط گاهي كه براي كاري مي رفتم پايين گزارشهاي اخباري توجهم رو جلب مي كرد.... اما تفاوت اخبارهاي مختلف فوق العاده جالبِ : |