| .:: جنگل و خاكستر ::. |
وبلاگ من... مكاني براي تمرين كمكردن از خودسانسوري ! وبلاگ دیر باز میشود صبر کنید!!!
|
Parisaa.com
![]()
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي روي ترا كاشكي مي ديدم شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه ، مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه ، عجب عاقبت مرد ؟ افسوس كاشكي مي ديدم … من به خود مي گويم : (( چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟ )) 09173222400 Yahoo ID : Raouf_Habibi پیوندها
Persian Raouf
|
من از نهايت شب حرف مي زنم (فروغ)
پوزخندی زده گفتم : مضحک است که در انتهای کوچه بن بستی به انتظار يک تاکسی بايستی بی آن که راهت را عوض کنی . اما مضحک تر آن است که : تو اين را نيز نخواهی فهميد . آسمان آبــي، جـنـگل سـبــز، صداي زلال آب، آواز گنجشگها، نسيم مهربون بهاري، يه دشت گل شقايق و كلي گل اقاقيا وقتي ميزبان يه روح خسته باشن چي ميشه ..... من فكر مي كنم انسانها همه تخم مرغ هستند. نوشته ی پریسا
گلدسته خسته تو غم نشسته حوضهای کاشی لباش شکسته اذون مغرب صفا نداره
نشونی از
خدا نداره
غروب دلتنگ خورشید بی رنگ انگار که ساختن دلارو از سنگ رواق مسجد تو قاب زنجیر حصیر پاره تن خسته و پیر اون رفته ی من کی بر میگرده ؟ دلم خدایا دریای درده تو که سرشتی با غم گلم رو من پس میگیرم از تو دلم رو کنار ایوون زنی نشسته با روی بسته دلی شکسته میگه خدایا تو پس کجایی نه توی مسجد نه تو دلایی گفتی میبینم گفتی میدونم خودت میدونی بی همزبونم اون رفته ی من کی بر میگرده ؟ دلم خدایا دریای درده تو که سرشتی با غم گلم رو من پس میگیرم از تو دلم رو
+++++
تو بهت کوچه خمیازه ی درد تو گریه ی باد گلهای پرپر...
مـــــــن مـــــی خـــــواهـــــم یـــــه دســــتــــه گـــــل بـــه آب بـــــدم آرزوهــــــامـــــو بــــه یــــک حــــــبــــــــاب بــــــدم ســـیــــبــــی از شـــاخـــه حــــســـرت بـــچــــیـــــنـــــم بــــــــاد امانتدار خوبی است .... بـــوســـه ای به باد می سپارم ... و خوب می دانم بدون چشم داشت و توقع .....هر بار که گونه هایت را نوازش می کند امانتی من را به تو خواهد رسانید.... مردها پسر بچه هايي مطيع هستند. همان گونه كه به آن ها آموخته اند، زندگي مي كنند. هنگامي كه زمان ترك مادرهايشان فرا مي رسد، مي گويند : باشه، ولي من به يك زن نياز دارم. من حق دارم چندين زن، فقط و فقط براي خودم داشته باشم. يك زن براي رختخواب ام، يك زن براي سرِ ميزم، يك زن براي فرزندانم و يك زن براي خودم كه همواره كودك باقي مي مانم. و از آن جايي كه به نظر مردها ،بهترين راه نگه داشتن يك زن ازدواج كردن است، ازدواج مي كنند. ازدواج براي مردها يك آفت ديگر، يك بيگاري اجباري است، درست مانند كار حقوق بگيري يا خريد آخر هفته. مردها وقتي ازدواج مي كنند، ديگر به زن شان فكر نمي كنند. با يك كامپيوتر بازي مي كنند، قفسه اي را تعمير مي كنند، چمن ته حياط را مي زنند. اين راهي است كه آن ها براي كناره گيري از زندگي پر تلاطم انتخاب مي كنند. اين راهي است كه مردها از طريق آن، بي آن كه عزيمت كنند، عزيمت مي كنند. با ازدواج ، براي مردها چيزي تمام مي شود. براي زن ها برعكس است: با ازدواج، چيزي شروع مي شود. زن ها از زمان نوجواني مستقيما به عمق تنهايي شان مي روند و به قدري مستقيم به سمت اين تنهايي مي روند كه با آن ازدواج مي كنند. تنهايي مي تواند فقدان يا نيرو باشد. زن ها در ازدواج هر دو را كشف مي كنند. اغلب زن ها و فقط زن ها مي خواهند ازدواج كنند. زن ها روياي ازدواج را در عمق وجودشان مي پرورانند، روياي ازدواج را در عمق وجودشان حمل مي كنند و اين امر باعث مي شود كه گاهي خسته شوند و همه چيز را رها كنند : همه چيز را رها مي كنند تا تنها باشند و چه بهتر كه به كل تنها باشند. در حضور وهمي سنگين
بــگو اي مــرد مـــن اي از تبار هر چه عــاشــق زير آسمون يك شهر روزها رو شب مي كنيم... از هواي يه آسمون نفس مي كشيم... فقط در همين يه آسمون خدا رو جستجو مي كنيم ... چشم به همين آسمون مي دوزيم و از ته دل آه مي كشيم... شبها هم با هم و بي خبر از هم، ستاره هاي همين آسمون رو مي شمريم ... تا حالا به بچه هايي كه مادرشون محجبه است توجه كردين ؟ من خيلي رو نگاهشون دقت كردم ... دخترها معمولا دوست دارند زودي بزرگ بشن و مثل ماماني لباس بپوشند، در خيلي موارد جوّ شستشوي مغزي در خانه انقدر قويِ كه دخترهاي كوچولو رو از همون 3-4 سالگي با حجابي فراتر از كامل در خيابانها و مراكز خريد مي بينيم... يادمه اون موقع كه تو شهروند كار مي كردم خيلي به بچه ها توجه مي كردم . حوالي عيد بود كه يه دختر كوچولو رو با چادر ديدم ،قد خودش و چادرش روي هم 2 وجب هم نمي شد . با اون چادر و روسري كيپ به سختي حركت مي كرد چه رسد به اينكه بتونه مثل بچه هاي ديگه ورجه وورجه هم بكنه ... و چهره پدرش به نظرم مي تونست برنده جايزه مضحك ترين نگاه عالم بشه... نگاهش رو تا اعماق خوندم ....مردكِ ابله طوري با غرور به دختركش نگاه مي كرد كه انگار داره يه قديس براي آينده تربيت مي كنه... پدر دخترش رو صدا زد : “ فاطمه ! تند نرو بابا مي افتي!!!! “ @@@ بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ... هميشه خوابها از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند اگه يه روز بغض گلويت رو فشرد در ميان من و تو فاصله هاست ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت
پریسا اين روزها همه به افزايش بي رويه تعداد دختران فراري گير دادند، اما نمي دانم چرا نگراني همه فقط در حد بيان جملات سوزناك و ظاهرا دلسوزانه خلاصه ميشه...اين يكي از بزرگترين مشكلات مملكت ماست ... همه فقط حرف مي زنند تا مبادا از كاروان دلسوزانِ عقب بمونند...اما تا بحال نديدم كسي به فكر چاره باشه... روح من بين راه يخ زده است *** از مرد عاشقي شنيدم كه موقع مرگش مي گفت : « انسانها وقتي مي ميرند روي سنگ قبرشون تنها تاريخ تولد و وفاتشون رو مي نويسند. بين اين دو تاريخ هم فقط يه خط تيره مياد... فقط يه خط تيره ... انگار نه انگار كه يه زندگي در اين بين گذشته . و يه خط تيره كوچولو جاي همه لبخندها و اشكهاشون، خوشبختي و عشقهاشون ، حرفها و فريادهايي كه هيچوقت به زبان نيامده مي شينه... » در اتاقي كه به اندازه يك تنهائيست كسي نيست ، سينه ام آينه اي است با گونه هاي غايبت از شوق گريه اين همه دوري چه مي خواهي ؟ صدا كن مرا (سهراب) اين روزها وقت زيادي براي برنامه هاي تلويزيوني نداشتم. فقط گاهي كه براي كاري مي رفتم پايين گزارشهاي اخباري توجهم رو جلب مي كرد.... اما تفاوت اخبارهاي مختلف فوق العاده جالبِ : دل گمراه من چه خواهد كرد ؟ (( جاي مردان سياست بنشانيم درخت تا هوا تازه شود. ))
***** دلـتــنــگم ....... دلــــــــتــــــــــــنـــــــــــــــگِ دلــــــــــــتــــــــــــنــــــــگ.... گريه كن جداييا مارو ، رها نمي كنن ***** و من پـــــــــــــــــــــــــــری کوچک غمگينی را می شناسم.......
نوشته ی پریسا
\/\/\/\/\/\/\/\/ (( يك نگاه مهربان )) (( تقدير )) \/\/\/\/\/\/\/\/\/
پشت شيشه برف می بارد چه بـــــــــی تابانه می خوانمت ای مـــــــــــــــــــــــــــــرگ چون بميرم بگوييد ديروز يه كم ديرتر از روزهاي ديگه از سر كار در اومدم. هوا تاريك شده بود. طبق معمول تا سر نوبخت پياده رفتم ، اما بر خلاف روزهاي ديگه كه كلي جمعيت منتظر تاكسي ايستادند، هيچكس اونجا نبود.... چند تا ماشين مسافركش اومد اما مسيرشون به ونك نمي خورد. تا اينكه يه پيكان سفيد اومد. راننده اش يه آقاي مُسن بود... گفتم ونك و سر تكون داد... اما هنوز كسي اونجا نبود كه بخواهد بياد ونك. يه ذره كه حركت كرد گفت من از آفريقا مي رم، من هم گفتم اشكال نداره... چند دقيقه بعد برگشت و گفت چرا نيومدي جلو بشيني ؟!!! *** (( شهروند عزيز هزينه جمع آوري زباله از درون نهرها و جوي ها 20 برابر هزينه جمع آوري زباله معمولي است. خواهشمند است از ريختن زباله به درون جويها خودداري نماييد. )) حتما اكثرتون اين تابلوها رو ديديد كه مدتيه توسط شهرداري تو خيابانها نصب شده... متاسفم كه كارمون به اينجا رسيده ... اينه فرهنگ ايراني؟؟؟ اين حتي فرهنگ عربهاي امروزي هم نيست ! اين فرهنگ عينا مالِ عربهاي سوسمار خور 1400 سال پيشِ ! باز هم صد رحمت به اونها ... *** می خواهم آسمونی باشم.... نوشته شده توسط پریسا (( ســــــبــــز ))
هميشه براي كسي مي نويسيم كه هيچوقت نمي فهمه دوستش داريم و چشم انتظار اوني هستيم كه هيچ وقت نمي دونه بايد بياد................ عشق به شكل پرواز پرنده است *** از ما اگر بتي شكست
(( دوستي )) گلباران باد .
بابا مي گفت اساتيد گروه باستان شناسي ديروز حسابي خوشحال بودند. گروههاي جستجو مدتي پيش در شوش به يك پروژه عظيم تاريخي برخوردند. يه رودخانه باستاني كه به روش كاملا مهندسي مسيرش عوض شده بود و به سوي كانالهاي آبياري مزارع هدايت شده. باستان شناسان ايراني و خارجي بر سر قدمت اين پروژه اختلاف داشتند. متخصصين آمريكايي با افكار تبعيض نژادي معتقد بودند محالِ چنين كاري ساخته انديشه ايراني باشه . آمريكايي ها مي گفتند در زماني كه ايرانيان روم رو تصرف كردند ، متخصصين و مهندسين رومي رو به خدمت گرفتند تا چنين پروژه عظيمي رو انجام بدهند ! اما آمريكايي ها انديشه ايراني رو دست كم گرفتند و اصلا به اين مساله فكر نكردند كه اگه انديشه ايراني ناكارآمد بود هيچوقت نمي تونست روم رو با همه تمدن و نخبه هايش تصرف كنه . گرچه من خودم از جنگ حمايت نمي كنم اما جنگ هاي اون موقع قابل مقايسه با حال نيست. وقتي ايران روم رو تصرف كرد حتي حاكمان و مقامات هم كشته نشدند، اما همين الان در قرن 21 دمكرات ترين ملتها هم تنها راه غلبه بر دشمن رو نابودي مي دانند. بگذريم... نوشته ی پریسا
و خداوند دروغگويان را سنگ خواهد كرد !!!
يه اتاقِ تاريك با يه عالمه نگاه و يه سكوت كه با سرماش تن هر كسي رو به لرزه ميانداخت... ولي اونها عليرغم همه تاريكيهاي اتاق خوشبخت بودند... ساعتها توي چشمهاي هم زل ميزدند..... ميخواست حرف بزنه... هيچي نميگفت ولي خطوطِ روي صورتش اينقدر درد داشت كه بهت ميگفت هزار تا حرف نگفته توي بغضش داره... انگار خيلي از دايره ها خوشش مياد... تمام زندگيش حول محور يه دايره پوچ و توخالي ميچرخه. اينقدر به اين تكراري رنگارنگ عادت كرده كه همه زندگياش رو بيهودگي همين تكرارها رقم ميزنند... از صبح تا شب يه مسير تكراري رو دور ميزنه و دوباره ميرسه به همون نقطه اوليه... اينقدر خودش رو اسير رنگهاي روز كرده كه تاريكي شب فراموشِش شده... بدون اينكه بدونه اينقدر با مرگ همنشيني كرده كه خيلي وقته نبضِ خون توي رگهاي حياتش جاري نيست. اين همه سال حركت كرده ولي همه وجودش بوي ركودِ مرداب رو ميده... هر چقدر هم خودش از اين مرگ بيخبر باشه ، باز هم من دوست داشتم خيلي كارها براش بكنم .... ولي يادم افتاد كه براي يه مرده نميشه كاري كرد... يادم افتاد اون نميخواهد بيدار شه... يادم افتاد اون ديگه كارش از اين حرفها گذشته.... (( چهره ها )) قديمها وقتي دلم از سينه بيرون ميافتاد و ميشكست چند شبانهروز درد ميكشيدم و غصه ميخوردم. يادمه اينقدر اشك ميريختم كه نايي براي نفس كشيدن هم نميموند... اما....اين دفعه كه يه دست قلبمو محكم توي سينه فشار داد و دلم خواست مثل هميشه براي فرار از دردِ له شدن از سينه بپـره بيرون، يكي اونجا بود و قبل از اينكه بيفته روي زمين گرفتش.....ايندفعه با اينكه چند شب خوابم نبرد ولي نميدونم چرا يه قطره هم اشك نريختم... ايندفعه خودم رو براي گناهاني كه مرتكب نشدم سرزنش نكردم و بيخودي افسوس نخوردم... ايندفعه با خودم گفتم براي چيزي كه ارزش نداره اشك نميريزم ! ايندفعه انگار از دفعههاي پيش بزرگتر شدم... (( نفرت )) *** اون روزي كه خانوم معلم داشت روي تخته مدرسه بــايــد و نــبــايـد رو برامون معنا ميكرد درست نفهميدم چي ميگه... براي دختر كوچولويي كه تشنه يادگرفتنِ درشتي و ريزي كلمات هيچ فرقي نميكنند. اون فقط ميخواهد بنويسه و به شوق يه كلمه جديد دفتر مشقش رو سياه كنه.... كاش اون موقع ميدونستم دارم ناخواسته شونههام رو زيرِ بار چه مسووليت بزرگي ميبرم... ميگن آدمي با عشق نفس ميكشه... با اميد زنده است... ميگن قلب آدمها با عشق زنده است... آرزو ميكنم هميشه زنده باشين ! قدم زدن تو كوچههاي نصفه شب رو خيلي دوست دارم... هميشه منو ياد سالهاي دوردست و يه مشت خاطره شيرين و سرشار از سادگيِ كودكي مياندازه... همه هستي من آيه تاريكيست شنيدم كه : * * * صداي بچههاي شيرخوارگاه همه جا به گوش ميرسيد...صداي شاديهاشون، بازيهاشون، داد و فريادهاشون و گريههاشون....تو راهروها، تو حيات، تو راهپلهها، تو كلاسها... همه جا پيچيده بود... گرچه اونجا صداهاي معصوميت و پاكي فرشتهها به گوش مي رسيد، ولي انگار حس غريبِ تـنـهـايـي اين فرشتههايي كه با هزار اميد به زمين اومده بودند هواي اونجا رو سنگين كرده بود... اونقدر سنگين كه نميشد نفس كشيد... هواي اتاقهاشون از همه جا سنگينتر بود... بعد از ديدن عروسكهايي كه براي دلخوشي به در اتاقهاشون چسبونده بودند، حالم بد شد...
تا حالا جلوي هيچكس اينطوري كه جلوي تو گريه كردم، گريه نكرده بودم... يادت مياد؟ چقدر عَـر زدم ؟ چقدر سرت جيغ و داد كردم... سرِ تويي كه فقط ميخواستي آرومم كني؟ ولي من كه داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم به حرفهايت اعتنا نكردم و همونطور سَـرِ تويي كه جز همراهيِ من هيچ گناه ديگهاي نداشتي داد ميزدم... و تو با اون متانت هميشگيات ساكت شدي و گذاشتي حرفهام رو بزنم. تا حالا خيلي اذيتت كردم... مي دونم... حرفهاي نزديك دارند فرا ميرسند، خطرناك است ! هميشه گفتم باز هم ميگم : اين ايراني جماعت همه كارهاش برعكسه ! انتظار آمدنت بيهوده بود او دوست داشت به دلِ من فكر نكند. گـاه تــنــهــايــي در اين عالم، صداهايي هست كه به گوش همگان نميرسد! آخر براي آدمي كه هميشه حرف مي زند جايي براي شنيدن نميماند. ادعاي مسلمونيمون ميشه ولي 8 سال يا حسين گويان نتونستيم كربلا رو فتح كنيم... اونوقت عدهاي اومدند كه به جاي قرآن و پرچمِ ”ياحق!“ با خودشون راكي و كُنياك ميبردند و توانستند در عرض دو هفته به راحتي كربلا رو فتح كنند. يادمه تركيه كه زلزله اومده بود آقايون مي گفتند اين تركهاي بي ناموس اينقدر لخت و عور زدند و رقصيدند و اسلام رو به خطر انداختند كه خدا هم به خشم اومد و اينطور قهرش رو آشكار كرد !!! حالا ملت ما كه به قول خودِ آقايون (!) مسلمون و با خدا هستند و به هيچ وجه اگر بخواهند هم اجازه ندارند لخت و عور برقصند و اسلام رو به خطر بيندازند چطور ؟ اون هم مردم منطقه محرومي مثل بـَـم ... اگه به حرفِ اينهاست پس چرا خدا همراهمون نيست ؟ واقعا نااميد شدم... آقايان كه هميشه براي كمك به بدبخت بيچارههاي لفغانستان و عراق و فلسطين و ... بال بال مي زنند و ميليونميليون بودجه مملكت رو بذل و بخشش مي كنند، حتي عرضه ندارند بحرانِ يك شهر دويست هزار نفري رو اداره كنند... زخمي ها رو كف خيابون خوابيدهاند و بيمارستان و دكتر به قدر كافي نيست تا به دادشون برسه... از ديروز تا حالا خيلي ها دارند مي پرسند فاجعه بـم واقعا زلزله بوده يا نه ؟ ولي من فقط از خودم مي پرسم اگه يه شهر 12 ميليوني زلزله بياد چي ميشه ؟
و گرماي دستي كه مثل هيچ دستي نيست... گناه من اين بود شايد كه هيچوقت افسانه دختركان شهر را باور نكردم پس از سالها ناباوری افسانه تنهاييها را باور مي كنم قدم به زندگي من نخواهد گذاشت... “ نوشته شده در تاریخ 04 دی 1382 پریسا دات کام دستم بگير آغازي باش، تا پايان نپذيرم چقدر طــــــــول كشيد بوي بارون رو خيلي دوست دارم، اما بوي تنهايي رو هرگز ! داشتن يه آرزوي محال خيلي بده ! با دستهاي خالي يه قلب پُـر داشتن خيلي بده ! مبارزه بين عقل و احساس خيلي سخته ! با پاييز اگر هوايي شود درخت در خالي دستهاي من مدادي آبي زندگي زيباست بعضي صبحها از يه كوچه باغي رد ميِشم... تو اون كوچه يه باغ قديمي هست كه درختهاي بلند و تنومندش اين روزها رنگ و بوي پاييزي به خودشون گرفتند... امروز صبح كه از كنار ديواره باغ رد ميشدم يه باد تند وزيد و يكباره كل كوچه از برگهاي خشك پاييزي پر شد... برگها همراه با قارقار كلاغ ها تو آسمانِ كوچه ميرقصيدند و با آخرين چرخش به زمين مينشستند.... مرا سفر به كجا ميبرد ؟ هميشه بارون رو دوست داشتم. يادمه هر وقت مي ديدم آسمون ابري شده مي نشستم پشت پنجره و خدا خدا مي كردم زودتر بباره... اينقدر دعا مي كردم كه آسمون بالاخره بغضش مي تركيد و شروع مي كرد به باريدن، اون وقت مي پريدم بيرون و اينقدر زير بارون مي موندم تا خيسِ آب شم. قطره هاي بارون با سبُكي خاصِ خودشون دونه به دونه روي لبهايم و گونه هايم و موهايم مي نشستند و همه تشنگي هاي روحم رو سيراب مي كردند.يادش بخير... مينشيني خسته اما كسي كنارت نمينشيند ((او همه جاست باور ندارم رفتنش را خاطره اش زمزمه اش همه جا جاري ست اي نازنينم ميدانم در آنسو در سرايي ابدي به آرامش رسيده ايي آسوده بخواب آسوده برو يادت هميشگي ست ...)) *** ۱) يه مدت پيش داشتم دوستي رو تا مطب دكتر همراهي مي كردم. مطب تو خيابان فتحي شقاقي بود. ما كه از يوسف آباد مي رفتيم، سر فتحي از تاكسي پياده شديم تا مسافت 150-100 متري باقي مونده به مطب رو پياده طي كنيم. در همين چند متر ناقابل دوتايي به اين نتيجه رسيديم كه فقر فرهنگي نسبت به چند ماه پيش كه همين مسير رو پياده تا مطب رفته بوديم چند برابر شده !!! نویسنده : پریسا گفتم : ((دل و جان در سر كارت كردم هر چيز كه داشتم نثارت كردم)) روزهاي خوب هميشه زود تمام ميشن... خيلي زودتر از اوني كه حتي فرصت كنيم قدرشون رو بدونيم....ولي زندگي هميشه همين بوده و اونهايي كه نتونستند با اين خاصيتش كنار بيان از ادامه راه باز موندند. پروانه ها كوتاه عمر مي كنند ترکیه 1 قبلا در مورد تركيه چيزهاي خيلي بدي شنيده بودم. اما راست گفتند كه آدم تا با چشمهاي خودش ببينه نبايد قضاوت كنه... ترکیه 1 سلام. ترکیه 2 هر چه قدر بيشتر به سمت غرب مي رفتيم شهر ها آبادتر مي شد و مسير سرسبزتر... از شهرهاي زيادي گذشتيم... در اغلب شهرها روي پشت بامها مخازن عجيب و غريبي بود. بابا گفت چون كشور تركيه نفت نداره اكثرا از انرژي خورشيدي استفاده مي كنند. اون مخازن هم براي ذخيره انرژي خورشيديِ هر خانه نصب شده بود. بعدها در آنتاليا هم همين مساله را ديدم و با خودم فكر كردم كاش مسولانِ ايراني هم به جاي اين همه تبليغاتِ كاذب براي صرفه جويي در استفاده از سوخت، امكانات استفاده از انرژي حيات بخش خورشيد را در كشور آفتاب خيز ما فراهم مي كردند تا علاوه بر صرفه جويي، از آلودگي هوا هم كاسته بشه. اما بعدش به فكر خودم خنديدم و يادم افتاد اينجا به فكر هر چيزي هستند اِلّا اصلاح و سازندگي ! در مـنـي و و اين همه از من جدا (( وقتی تو عالم بچه گی نرسيده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشيب هاش و پيچ و خماش خسته می شی و دلت می خواد يه گوشه بشينی و ديگه بلند نشی.....درست همون موقع است که يه غريبه از راه می رسه و دستتو می گيره تا به خيال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمين بزنه اونجوری که ديگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی می بينی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمين افتادی و مردم بدون اينکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به اين تقدير لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو يه کنج تاريک اونقدر تنها بشبنی تا بميری (غافل از اينکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پيدا می شن...).....همون موقع است که يه دست دوباره به طرفت دراز ميشه و توی احمق دوباره دل و دينت رو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: اين مثل بقيه نيست... )) - - - - - - - - - - - تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه يکي و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟... ::: مـــــــــــــــاه پــــيـــــشــــونـي ::: عاقبت خط جاده پايان يافت
محكم نشسته روي صندلياش. چشمهاش به يه نقطه خيلي مهم خيره شدن ولي هر چي نگاه ميكنم فقط ديوارهاي خطخطي راهرو دادسرا رو ميبينم. انگار اون نقطه مهم فقط به چشم خودش ديده ميشه !
از تو میپرسم: تیرگی درد است یا شادی؟ جسم زندانست یا صحرای آزادی؟ ظلمت شب چیست؟ شب، سایه روح سیاه کیست؟
راه بازگشتن نیست در انتهای این راه مردی با بیلش برایم گور میکند
ما بدهكاريم این دگر من نیستم، من نیستم برای روزهای بینور و شبهای بیستاره و راههای غبارآلود جایی که سکوت و علف میرویید صدای پای عشق نبود و نه هیچ زیبایی و شادی و من آنجا تنها بودم تا این که ناگهان از میان سکوت مثل یک پرنده صدای دلنواز دوستی آمد که نزدیک میشد... - Louis V. Ledoux-
هر کسی از ضنّ خود شد یار من
و آشفته خواب می بینم این روزها.... لبان کوچک. دستان کوچک. چشمان کوچک. گوش های کوچک.
تو بزرگ شده ای! اما من هیچ فرقی نکرده ام، باور کن! هنوز در خوابهایم با دخترکان محله Rocks سیدنی Beatie bow بازی می کنم... و چون سیزده سالگی هایمان در کتابهای ممنوعه مادر نگران عشقی ام که به سرمنزل نخواهد رسید! هنوز هم با آتش بازی می کنم اما تو نیستی زخم هایم را فوت کنی.......
دور مانده ام از گذر زمان.
در پس کوچه های کنسرواتور موسیقی و "Ecole Florent" پاریس چُرت می زنم.
اسمم را که صدا می کند عٌق می زنم. این ویار اما از عشق نیست...
بین من و دنیا شیشهای است. نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه بی آن که بشکند. دارم به دنیا بازمیگردم...
و انسان جاودانه در بند به زندان بندگی اندر بماند سقط میشوم هر که شد محرم دل در حرم یـار بماند
امیدوارم قلبم - بی آنکه ترک بخورد - تاب بیاورد...
وقتی در پایان هر اندوه
یاد آن روزهایمان بخیر...
«دنیای عزیز! دارم ترکات میکنم. چون حوصلهم سر رفته. فکر میکنم به قدر کافی زندگی کردهم. میخوام تو رو با همهی نگرانیهات توی این چاه مستراح خوشگل، ترک کنم. موفق باشی!»
1906- 25 آوریل 1972
عشق مانند مرگ همه چیز را دگرگون میکند
حرفها، واژهها از میان دستهای ذهن من فرار کردهاند روی شعرهای کهنهام عنکبوت تار بسته است یک بغل غبار و خاک روی دفترم نشسته است اسب سرکش زمان بیقرار نیست حرفی از بهار نیست... میرسی بوی شعر تازه میدهی بوی آب بوی چک چک زلال نور بوی آفتاب سالنامهی جدید دست توست تیک تیک لحظههای خوب باز هم شنیده میشود تار عنکبوتها خاکها خانهها تکانده میشود لحظهی حلول شعر نو سال تازهای شکفته میشود یا مقلب القلوب...
و خودت پشت درها گم میشوی و من... که از این همه در بسته شده ترسیدهام، به عروسکها می گویم: کودکم میپندارد یا عروسک ؟؟؟
دوباره به دنیا بیا
به دنيا اومديم كه با عشق زندگی كنيم ولی عليرغم همه نفس كشيدنها اصلاً زندگی نكرديم...
سخن از پيوند سست دو نام و هماغوشی در اوراق کهنه يک دفتر نيست سخن از گيسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته بوسه تو
از تو از خودم مداد اینجاست کاغذ هم و دلم سرشار از توست واژهها کجایند؟ میدانم تو هستی دل هست واژه هست من نیستم! کجا گم شدهام؟ نمیدانم....
نخست
(ک.بوبن)
تـو هم مثل من هزار و یک غصه داشتی... اما چشمهای خوشگلت همیشه میخندید... توی همه شبهایی که تا دیر وقت بیدار میموندیم و درد و دل میکردیم، تو یه تکه گشمده داشتی و من هزار بغض فرو برده...... کی فکرش رو میکرد باید یه روز بین این همه سنگ سرد دنبالت بگردم؟؟؟ وقتی به آرامگاهت میروم، به مزارها نگاه میکنم.... پر از اسم است! به خودم میگویم که تو اینجا هستی. دو متر زیر پای من، شاید هم سه متر؟ و ناگهان وقتی رویم را برمیگردانم، تازه تو را میبینم، در دامنه و وسعت چشم انداز، در زیبایی بینظیر زمین و آسمان. تو در پهنای افق هستی. من وقتی پشتام را به آرامگاهت میکنم، تو را میبینم!
من کبوتری بودم با گويی سُربی بر پا حالا هيچکس جلودار من نيست. من بال پرواز دارم
این روزها آنقدر مست شدهام که مثل گربههای هرزه کوچهمان هر روز يک جفت عوض میکنم!
بچهتر که بودم از جاده فقط پیچهای تند و تونلهاشو دوست داشتم... از همون اول راه ثانیه شماری میکردم به تونل برسیم. به دهانه تونل که میرسیدیم سرمو از پنجره میگرفتم بیرون و تا میتونستم جیغ میکشیدم... شادی من به دیواره ها میخورد و منعکس میشد. بعد انگار همه اهالی تونل شاد میشدند..... بچههای بزرگتر که بلد بودند سوت بزنند هنرنمایی میکردند و بزرگترهامون همپای ما دیونه میشدند و بوق میزدند. دنیای اون روزها انقدر روشن بود که چند لحظه تاریکی تونل برای ما یه تنوع بزرگ بود و همش دعا میکردیم هیچوقت تونل تموم نشه... اما حالا که بزرگتر شدم دیگه تاریکی رو دوست ندارم... آدمها تو تاریکی خیلی چیزها رو پنهان میکنند . آدمها تو تاریکی بهت دروغ میگن و توی ساده لوح چون نمیتونی چشمهاشونو ببینی باور میکنی..... دیگه توی تونلها جیغ نمیکشم.... فقط مثل همه شبهایی که از تاریکی میترسم، چشمهامو سفت میبندم و دعا دعا می کنم زود تموم شه و همه چیز دوباره روشن شه...
تو باز صبر كردهاي
من يك عابر پياده هستم واژههايم را... عنكبوتهای هار به تاراج بردهاند. يك عابر پياده كه خواب مانده.. كه قضا شده.. كه ديگر با هيچ نمازی به جا آورده نمیشود !
اين روزها چيزی از درون سينهام سفت میشود به تو میگويم اين همه سفت شدن مرا میترساند تو اما میگويی سينه بايد سفت باشد ! تو مرا سفت دوست داری ! شايد هم اصلاً دوستم نداری ....
|